فرمان ما در آمدند ، سپهبدان و سرداران را به اطراف كشور گسيل داشتيم كه با دشمنان جنگيدند و شهرهاى ايشان را تاراج كردند و غنائم بسيار از زر و سيم تا كالاهاى گوناگون بىشمار ، كه حسابش را جز خداى بزرگ كسى نمىداند ، براى ما آوردند .
اكنون شنيدهايم تو به پيروى از انديشهء بدنهادانى كه در خور كشته شدن هستند ، مىخواهى اين دارائى سرشار را پخش كنى و ببخشى . از اين رو ، تو را آگاه مىسازيم كه اين گنجينهء گران گرد آورى نشده ، مگر با سختى و رنج فراوان و جانهائى كه از دست رفته است ، بنا بر اين از ريخت و پاش آنها خوددارى كن زيرا چنين ثروتى مايهء نگهدارى پادشاهى تو و كشور تو و پيروزى تو بر دشمنان است . »
استاذ خشنش پيش شيرويه برگشت و پاسخ پدرش را به وى رساند .
از سوى ديگر بزرگان ايران نيز به نزد شيرويه بازگشتند و به دو گفتند :
« يا دستور بده كه پدرت را بكشند ، يا ما تو را از پادشاهى بر كنار و از او فرمانبردارى مىكنيم . »
شيرويه نيز با اين كه نمىخواست پدر خود را بكشد ، ناچار بدين كار تن در داد و از ميان مردانى كه خسرو پرويز آزارشان داده بود ، كسانى را براى كشتن او برگزيد .
كسى كه به دست خود ، خسرو پرويز را كشت جوانى بود به نام مهرهرمز پسر مردانشاه ، اهل نيمروز ( سيستان ) .
پس از كشته شدن خسرو پرويز ، شيرويه كه نمىتوانست اين پيشامد ناگوار را تحمل كند ، جامهء خويش را دريد و گريست و بر سر و روى كوفت و در مراسم تشييع جنازهء وى شركت كرد و
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 226
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٢٦