يكى از آنان را كه پوران ناميده مىشد با لشكرى به شام فرستاد .
او در شام پيش رفت تا به بيت المقدس رسيد و صليبى را كه مسيحيان گمان مىبردند حضرت عيسى عليه السلام بر آن مصلوب شده ، بر گرفت و براى خسرو پرويز فرستاد .
خسرو پرويز ، سردار ديگر خود را ، كه شاهين نام داشت ، با لشكرى به مصر فرستاد .
او مصر را گشود و كليدهاى خزائن اسكندريه را براى خسرو پرويز فرستاد .
اما سومين فرماندهء لشكر او كه بزرگترين سردار وى به شمار مىرفت ، فرخان نام داشت و همپايهء شهر براز بود .
خسرو پرويز همهء فرماندهان لشكر را موظف كرده بود كه از او دستور بگيرند .
مادر فرخان بانوئى بزرگ زاده بود و گوهرى پاك داشت و همهء فرزندان او نژاده و بلندمنش بودند .
خسرو پرويز اين خانم را فراخواند و به دو گفت :
« من مىخواهم لشكرى به روم بفرستم و يكى از پسران تو را نيز به فرماندهى اين لشكر بگمارم . تو كداميك از فرزندان خود را براى اين كار توصيه مىكنى ؟ » خانم در پاسخ گفت :
« فلان پسر من از روباه نيرنگبازتر و از شاهين تيزبينتر است . فرخان از نيزه نافذتر و مؤثرتر است . اما شهر براز از همه شكيباتر مىباشد . »
خسرو پرويز گفت :
« من اين مرد شكيبا را برمىگزينم . »
آنگاه او را به فرماندهى سپاه گماشت . او نيز با سپاهى كه
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 166
مساهمون: ابن الأثير
ص١٦٦