كشتن فرخان را داد .
شهربراز باز جواب داد كه كشتن دلاورى مانند فرخان روا نيست .
خسرو پرويز سومين نامه را دوباره نگاشت و او باز از انجام آن كار خوددارى كرد .
سرانجام خسرو پرويز در طى نامهاى شهربراز را از كار بر كنار و فرخان را به فرماندهى لشگر گماشت شهربراز از اين فرمان پيروى كرد و از كار خود كناره گرفت و آن را به فرخان واگذاشت .
فرخان بر كرسى فرماندهى نشسته بود كه پيكى رسيد و نامهاى از سوى خسرو پرويز آورد . نامه را گرفت و گشود و ديد شاهنشاه ايران فرمان قتل شهربراز را داده است .
همين كه نامه را خواند ، بر آن شد كه شهربراز را بكشد .
شهربراز گفت :
« پس به من مهلت بده تا وصيت خود را بنويسم . »
فرخان به او مهلت داد .
شهربراز جعبهاى را آورد و درش را گشود و سه نامهء خسرو پرويز را از آن بيرون كشيد و به فرخان نشان داد و گفت :
« من سه بار به اين نامهها پاسخ منفى دادم و تو را نكشتم ، و اكنون تو به دريافت نخستين نامه مىخواهى خون مرا بريزى ؟ » برادرش كه چنين ديد ، به پوزش خواهى پرداخت و منصب فرماندهى سپاه را كه نخست با شهربراز بود بار ديگر به دو برگرداند .
بعد اين دو برادر با يك ديگر قرار گذاشتند كه با فرمانرواى روم همدست شوند و با خسرو پرويز بجنگند و حق ناشناسى او را تلافى كنند .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 169
مساهمون: ابن الأثير
ص١٦٩