( جبرائيل به حضرت مريم گفت :
« جز اين نيست كه من فرستادهء پروردگار توام تا تو را كودكى پاكيزه ببخشم . »
مريم گفت :
« چگونه من پسرى خواهم آورد در حالى كه مردى به من دست نزده است و گمراه و بدكار نيز نبودهام ! » جبرائيل گفت :
« پروردگار تو چنين فرموده و اين براى من آسان است .
اين كارى است كه مقدر شده و براى مردم نشانهء رحمتى از سوى ماست . » )
مريم كه اين شنيد ، به خواست خداوند تن در داد . در اين هنگام جبرائيل در گريبان پيراهن او دميد و رفت .
بدين گونه مريم ، حضرت عيسى مسيح عليه السّلام را آبستن شد . و كوزه خود را از آب پر كرد و برگشت .
در آن روزگار مردم هيچ كس را از مريم و پسر عمش ، يوسف نجار ، خداپرستتر نمىدانستند .
يوسف هميشه با مريم بود و نخستين كسى بود كه از آبستنى مريم نگران شد .
او هنگامى كه به آبستنى وى پى برد نمىدانست كه اين چگونه روى داده و زادن چنان فرزندى چه پيش خواهد آورد .
مىخواست او را به بدكارى متهم كند ولى به ياد مىآورد كه او زنى پاكدامن است و هرگز حتى ساعتى نيز از او دور نبوده است .
مىخواست او را پاكدامن بشمارد ولى به ياد كودكى مىافتاد كه در رحم داشت و بد گمان مىشد .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 6
مساهمون: ابن الأثير
ص٦