هفت ساعت او را از جهان برد . بعد او را زنده كرد و بر آسمان برد .
و همين كه بر آسمان رفت خداوند به دو فرمود : « پائين رو ! » بارى ، هنگامى كه يهوديان از شمعون سراغ مسيح را گرفتند ، انكار كرد و گفت : « من دوست او نيستم . »
سر انجام او را رها كردند . ولى باز او را گرفتند و سه بار اين كار تكرار شد تا شمعون فريادهاى خروس را شنيد و به گريه افتاد و از اين بابت اندوهگين شد .
در اين هنگام حوارى ديگرى به يهوديان رسيد و در برابر سى درهم كه گرفت ، ايشان را به خانهاى كه مسيح در آن بود رهبرى كرد .
ولى همين كه يهوديان به درون خانه رفتند ، خداوند مسيح را به آسمان برد و همامندى چهرهء او را به چهرهء كسى افكند كه دشمنانش را بدان خانه رهبرى كرده بود .
از اين رو ، يهوديان ، وى را ، به جاى عيسى ، گرفتند و به بند كشيدند و دست و پايش را بستند در حالى كه به دو مىگفتند :
« تو مردگان را زنده مىكردى و چنين و چنان مىكردى ، پس چرا اكنون نمىتوانى خود را نجات دهى ؟ » او مىگفت :
« من عيسى نيستم . من كسى هستم كه شما را به سوى عيسى رهبرى كرد . »
ولى به گفتهء او گوش ندادند و او را به تيرى رساندند و بر آن تير به دار زدند .
و نيز گفته شده است :
هنگامى كه آن حوارى ، يهوديان را به سراى عيسى رهبرى كرد تا وى را به دار زنند ، زمين را تاريكى فرا گرفت و خداوند
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 34
مساهمون: ابن الأثير
ص٣٤