رفت تا با او دربارهء چيزى گفت و گو كند .
هنگامى كه وارد خانهء او شد ، هرمز نيز از خانه بيرون جست در حالى كه چوگانى به دست داشت و فرياد زنان در پى گوى مىدويد .
اردشير پسر را نشناخت ولى پى برد كه از جهة زيبائى چهره و بزرگى منش و ويژگىهاى ديگر با پسرش ، شاپور ، همانندى بسيار دارد شاپور را به نزد خود خواند و دربارهء آن پسر پرسش كرد .
شاپور در انديشه فرو رفت و آمادهء اقرار به خطا گرديد و پدر خود اردشير را از آنچه روى داده بود ، آگاه ساخت .
اردشير شادمان شد و به دو خبر داد كه آنچه ستاره شناسان درباره فرزند مهرك گفته بودند تحقق يافته و آن نگرانى كه او ازين بابت داشته بر طرف شده است - زيرا بالاخره فرزند دختر مهرك از پشت شاپور است و از دودهء ساسانيان خواهد بود .
شاپور ، هنگامى كه به پادشاهى رسيد ، فرزند خود هرمز را به استاندارى خراسان گماشت و او را بدان استان فرستاد .
هرمز در آن جا به سركوبى دشمنان پرداخت و در كار خود استقلال يافت . از اين رو بدخواهان وى فزونى يافتند و در نزد شاپور از او بدگوئى كردند و گفتند كه هرمز مىخواهد پادشاهى را از وى بگيرد .
با اين سخنان ، شاپور را دربارهء فرزند خود ، بدگمان ساختند .
هرمز همين كه از بدگمانى پدر خود آگاهى يافت ، مىگويند : دست خود را بريد و آن را براى پدر خويش فرستاد .
و نامهاى هم نوشت كه چون به دو خبر رسيد كه به وى تهمتهائى زدهاند ، اين كار را كرده تا خود را از هر تهمتى مبرا سازد . چون
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 223
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٢٣