تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 222

مساهمون:

ص٢٢٢
دختر براى او آب آورد و شاپور هنگامى كه سر گرم نوشيدن آب بود . در روى دختر نگريست و او را بسيار زيبا يافت . چيزى نگذشت كه چوپانان از راه رسيدند و شاپور از آنان دربارهء دختر پرسيد . يكى از شبانان گفت : « او دختر من است . » شاپور ، كه فريفتهء زيبائى او شده بود ، با او زناشوئى كرد و او را به سراى خويش برد . دختر به گرمابه رفت و خود را پاكيزه ساخت و جامه‌هاى برازنده‌اى پوشيد . ولى وقتى كه شاپور خواست با او هماغوشى كند ، او تا چندى از نزديكى با وى خوددارى كرد . چون مدتى گذشت و دختر به همبسترى با وى تن در نداد ، سرانجام شاپور بيتاب شد و سبب اين بىمهرى را پرسيد . همسرش او را آگاه ساخت از اين كه او دختر مهرك است و سبب خوددارى وى از نزديكى با او پرهيز از خشم اردشير است زيرا اگر او پى ببرد كه دختر مهرك از پسرش باردار شده ، وى را خواهد كشت . شاپور عهد كرد كه رازش را پوشيده نگاه دارد و نگذارد كه پدرش از هويت وى آگاه گردد . آنگاه با او همبستر شد و از او داراى پسرى گرديد كه هرمز ناميده شد . اما آن راز را همچنان پوشيده مىداشت تا اين كه چند سالى از عمر پسرش گذشت . روزى اردشير سوار بر اسب به سراى پسر خود ، شاپور ،
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 222 | ابن الأثير / خليلى / ابو القاسم حالت