دختر براى او آب آورد و شاپور هنگامى كه سر گرم نوشيدن آب بود . در روى دختر نگريست و او را بسيار زيبا يافت .
چيزى نگذشت كه چوپانان از راه رسيدند و شاپور از آنان دربارهء دختر پرسيد .
يكى از شبانان گفت :
« او دختر من است . »
شاپور ، كه فريفتهء زيبائى او شده بود ، با او زناشوئى كرد و او را به سراى خويش برد .
دختر به گرمابه رفت و خود را پاكيزه ساخت و جامههاى برازندهاى پوشيد .
ولى وقتى كه شاپور خواست با او هماغوشى كند ، او تا چندى از نزديكى با وى خوددارى كرد .
چون مدتى گذشت و دختر به همبسترى با وى تن در نداد ، سرانجام شاپور بيتاب شد و سبب اين بىمهرى را پرسيد .
همسرش او را آگاه ساخت از اين كه او دختر مهرك است و سبب خوددارى وى از نزديكى با او پرهيز از خشم اردشير است زيرا اگر او پى ببرد كه دختر مهرك از پسرش باردار شده ، وى را خواهد كشت .
شاپور عهد كرد كه رازش را پوشيده نگاه دارد و نگذارد كه پدرش از هويت وى آگاه گردد .
آنگاه با او همبستر شد و از او داراى پسرى گرديد كه هرمز ناميده شد .
اما آن راز را همچنان پوشيده مىداشت تا اين كه چند سالى از عمر پسرش گذشت .
روزى اردشير سوار بر اسب به سراى پسر خود ، شاپور ،
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 222
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٢٢