خود را به سر پول صاحبخانه رسانده و آن را ربوده است . »
در پى اين سخن ، به نابينا گفته شد كه مرد زمينگير را بر دوش گيرد و حمل كند . نابينا از اين كار اظهار عجز كرد .
درين هنگام مسيح به دو گفت :
« پس چطور ديشب كه دو نفرى آن پول را برداشتيد ، مىتوانستى او را حمل كنى ؟ » در برابر اين پرسش ، آن دو تن ناچار به دزدى خود اعتراف كردند و پول را بر گرداندند .
يك بار همان دهقان مهمانى داشت و شرابش تمام شده بود .
از اين رو ، دچار نگرانى گرديد .
عيسى كه نگرانى او را ديد داخل شرابخانه دهقان شد و در آن جا دو رديف كوزه ديد كه همه تهى از شراب بودند .
در حالى كه از جلوى كوزهها مىگذشت ، دست خود را به دهنهء كوزهها كشيد و تمام كوزهها پر از شراب شد . او در اين هنگام دوازده سال داشت .
در مكتب با كودكان راجع به كارهائى كه خويشاوندانشان مىكردند و خوراكهائى كه مىخوردند سخن مىگفت و دربارهء خوبى و بدى اعمالشان داورى مىكرد .
وهب بن منبه گفته است :
عيسى سر گرم بازى با كودكان بود كه پسرى به كودكى پريد و چنان سخت به دو لگد زد كه او را كشت .
آنگاه جسد خونين او را پيش پاى مسيح انداخت و او را خون آلود ساخت .
عيسى به تهمت قتل گرفتار شد و او را پيش فرماندار آن شهر بردند و گفتند :
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 18
مساهمون: ابن الأثير
ص١٨