و در پى اين سخن به سليمان گفت :
« بر آسمان بنگر و نگاه خود را از آن برمدار كه چشم به هم نزنى تا من تخت بلقيس را به نزد تو آورم . »
آنگاه سر بر خاك نهاد و دعا كرد . سليمان ناگهان ديد كه تخت بلقيس از زير اورنگ او بيرون آمد .
قالَ : هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِي أَ أَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ .
[ ( 1 ) ]
( سليمان - همين كه تخت بلقيس را در اختيار خود يافت - گفت :
« اين از فضل پروردگار من است تا مرا بيازمايد كه آيا شكر مىكنم - كه اين تخت پيش از يك چشم بر هم زدن به من رسيده - يا ناسپاسى مىكنم - از اينكه مىبينم آن را كسى برايم آورده كه در بدست آوردنش از من تواناتر است . »
فَلَمَّا جاءَتْ قِيلَ : أَ هكَذا عَرْشُكِ ؟ قالَتْ كَأَنَّهُ هُوَ . . .
[ ( 2 ) ]
( بنابر اين هنگامى كه بلقيس آمد به دو گفته شد :
« آيا تخت تو چنين است ؟ » گفت :
« گوئى اين همان تخت است . » ) من آن را در ميان دژها نهاده بودم و لشكريانى از آن پاسدارى مىكردند . چگونه بدين جا آمده است ؟
آنگاه سليمان اهريمنان را فرمود :
« براى من كاخى بلند بسازيد تا بلقيس در آن جا بر من وارد شود . »
هامش
[ ( 1 ) ] - سوره نمل - آيه 40
[ ( 2 ) ] - سوره نمل - آيه 42