( و به دو از هر چيزى داده شده و تخت بزرگى نيز دارد . )
مردم آن شهر كه در زير فرمان بلقيس به سر مىبردند به جاى اين كه شكر خداوند يكتا را بكنند در برابر خورشيد به سجده مىافتادند .
تخت بلقيس ، اورنگى از طلا بود كه گوهرهاى گرانبهائى مانند ياقوت و زبرجد و مرواريد در آن نشانده بودند .
بعد كه هدهد به نزد سليمان برگشت و او را از علت دورى و دير كرد خود آگاه ساخت و آنچه ديده بود شرح داد ، سليمان گفت :
« اين نامهء مرا بگير و ببر و در پيش او بينداز . »
هدهد نامه را گرفت و پيش بلقيس برد . كه در كاخ خود نشسته بود . آن را در اتاق وى انداخت .
بلقيس نامه را گرفت و خواند .
آنگاه كسان خويش را فرا خواند و گفت :
إِنِّي أُلْقِيَ إِلَيَّ كِتابٌ كَرِيمٌ ، إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ ، وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ أَلَّا تَعْلُوا عَلَيَّ وَ أْتُونِي مُسْلِمِينَ
. . .
يا أَيُّهَا الْمَلَأُ ، أَفْتُونِي فِي أَمْرِي ما كُنْتُ قاطِعَةً أَمْراً حَتَّى تَشْهَدُونِ .
[ ( 1 ) ]
( نامهء بزرگى براى من از سليمان رسيده كه به نام خداى بخشندهء مهربان است و نوشته : در برابر من گردنكشى نكنيد و به فرمان من سر نهيد . اينك اى بزرگان كشور به كار من رأى دهيد .
زيرا من تا كنون بىحضور شما هيچ تصميمى نگرفتهام . )
قالُوا : نَحْنُ أُولُوا قُوَّةٍ وَ أُولُوا بَأْسٍ شَدِيدٍ ، وَ الْأَمْرُ إِلَيْكِ
هامش
[ ( 1 ) ] - سوره نمل - آيههاى 29 تا 32