سرانجام همسر او ، روشنك گفت :
« من هرگز گمان نمىكردم كسى كه دارا را شكست داده ، خود بدين گونه شكست بخورد . اكنون شما با سخنانى كه مىگوئيد ، به نكوهش او مىپردازيد و از مرگ او شادمانى مىكنيد در صورتى كه جامى كه او از آن نوشيد بر جاى مانده تا همهى شما از آن بنوشيد . »
مادر اسكندر نيز هنگامى كه خبر مرگ فرزند خود را شنيد ، گفت :
« پسرم با همهء فر و شكوهش از دستم رفته ولى يادش از دلم بيرون نرفته است . »
چون در سخنان آن حكيمان پند و اندرزهاى نيكوئى بود ، آنها را در اين جا نقل كردم .
از نيرنگهاى اسكندر در جنگهائى كه مىكرد يكى اين بود كه هنگام پيكار با دارا در ميان دو صف متخاصم درآمد و به جارچى فرمان داد تا جار بزند :
اى گروه ايرانيان ، مىدانيد كه شما به من چه نوشته و من دربارهء امان دادن به شما چه نگاشتهام . اكنون هر يك از شما كه بدان پيمان وفادار است از جنگ كناره گيرد تا از ما نيز وفادارى ببيند . »
ايرانيان به شنيدن اين سخن پنداشتند كه برخى از ايشان پنهانى با اسكندر پيمانى بسته و آن را از ديگران پنهان داشته است .
از اين رو دربارهء همديگر بد گمان شدند و ميانشان آشفتگى و پراكندگى افتاد .
ديگر از نيرنگهاى او اين بود كه وقتى پادشاه هندوستان با فيلان خود در برابر او آمد ، اسبهاى سربازانش از ديدن فيلها رم كردند .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 193
مساهمون: ابن الأثير
ص١٩٣