« به زودى به تو خواهد پيوست كسى كه از مرگ تو شادمان شده همچنان كه تو پيوستى به كسى كه از مرگش شادمانى مىكردى . »
بيست و يكمى گفت :
« امروز چنينى كه حتى عضوى از اعضاى خود را نمىتوانى بجنبانى ، اگر چه ديروز چنان بودى كه پادشاهى روى زمين را مىگرداندى . نه ، بلكه بايد گفت : امروز چنينى كه ناچارى با تنگناى جائى كه در آن هستى بسازى ، اگر چه ديروز چنان بودى كه فراخناى شهرها را نيز به چيزى نمىشمردى ! » بيست و دومى گفت :
« بىگمان پايان جهان چنين است . پس چه بهتر كه از آغاز ، آن را ترك گوئيم . »
بيست و سومى گفت :
« بنگريد اين خفته را كه رؤياى او چگونه پايان يافت و ببينيد اين سايهء ابر را كه چگونه از ميان رفت . »
خوانسالار او گفت :
« من بالشها چيده و فرشها افكنده و خوانها گستردهام ولى سالار قوم را درين بزم نمىبينم . »
گنجينه دار او گفت :
« اى كسى كه ديروز به من مىفرمودى زر و سيم بيندوزم .
امروز نمىدانم اندوختههاى تو را به كه بسپارم . »
ديگرى گفت :
« تو از جهانى كه اين همه دراز او پهنا دارد ، در جائى كه بيش از هفت وجب نيست ، پيچيده شدهاى . و اگر يقين داشتى كه اين پايان كار تو خواهد بود ، هرگز در پى جهانجوئى جان خود را به رنج نمىافكندى . »
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 192
مساهمون: ابن الأثير
ص١٩٢