حول و حوش آن شهر فرستاد .
اين گروهها پى در پى به مردم حومهء شهر تاختند و دارائى آنان را نيز به يغما بردند آنان كه ديدند هم خواربار و هم دارائى خود را از دست دادهاند ، از بيم جان خود به درون شهر پناه بردند تا در آن جا خود را حفظ كنند .
در نتيجه ، اطراف شهر خالى شد و اسكندر بدان جا حمله برد و بدون مانع ، شهر را گرفت .
اسكندر يك بار نامهاى به ارسطو نوشت و در آن يادآور شد كه :
گروهى از ويژگان رومى هستند كه همتى بلند و طبعى بزرگ و دليرى بسيار دارند و من از آنان بر جان خويش بيمناكم و نمىخواهم تنها روى بدگمانى خونشان را بريزم . با ايشان چه بايد كرد ؟ - ارسطو در پاسخ وى نوشت :
« من نامهء تو را دريافتم . دربارهء آنچه راجع به بلند همتى آنان ذكر كردهاى ، بدان كه وفادارى زادهء بلندى همت و بزرگى طبع ، و خيانت و نمك ناشناسى از پست طبعى و تنگ چشمى است .
اما دربارهء دلاورى و كم خردى : كسانى را كه داراى چنين صفاتى هستند بكوش تا از آسايش و خوشى زندگانى بهرهمند سازى و آنان را به زيبائى زنان پاى بند گردانى زيرا آسايش زندگانى دلاورى را از ميان مىبرد و آدمى را به آسوده زيستن و عافيت انديشى تشويق مىكند .
زنهار از كشتن اين و آن بپرهيز . زيرا خونريزى لغزشى است كه از ميان نمىرود و گناهى است كه بخشوده نمىشود . بنابر اين كيفر ده بى اين كه بكشى ، تا توانائى بخشايش نيز داشته باشى ، زيرا
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 195
مساهمون: ابن الأثير
ص١٩٥