اين سنگ ، همچنان به هر كس كه مىخورد او را از پاى در مىآورد . بعد ، ازو مىگذشت و به ديگرى مىرسيد و او را به خاك هلاك مىافكند .
بدين گونه ، لشكريان جالوت به خواست خداوند شكست خوردند و طالوت برگشت و دختر خويش را به داود داد و فرمان او را در پادشاهى خود روا ساخت .
ازين رو ، مردم به داود گرويدند و دوستدار او شدند .
طالوت ، كه گرايش مردم به داود را ديد ، بر او رشك برد و بر آن شد كه او را در خواب بكشد .
داود از انديشه او آگاه شد و از او دورى گزيد و شب مشك شراب خويش را در بستر به جاى خود گذاشت و روپوشى نيز بر آن كشيد .
طالوت در تاريكى شب به خوابگاه داود درآمد ، در حالى كه داود از آن جا گريخته بود .
در آن تاريكى ، طالوت با كارد ضربهاى به مشك فرود آورد كه مشك پاره شد و قطرهاى از آن شراب در دهان او افتاد .
همين كه آن را چشيد و دريافت كه شراب است ، گفت :
« خدا داود را بيامرزد . چقدر زياد شراب مىنوشيد ! » ولى همين كه روز فرا رسيد ، طالوت دانست كه شب گذشته هيچ كارى از پيش نبرده و كارد او تنها به يك مشك كارگر افتاده است . از اين رو ترسيد كه داود او را غافلگير كند و بكشد .
اين بود كه به شماره دربانان و پاسداران خويش افزود .
اما داود وقتى خواست با او روبرو شود و رفتارى همانند رفتار او با وى كند ، شبانه به خوابگاهش رفت .
طالوت خفته بود . داود دو تير ، يكى در بالاى سر و
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 18
مساهمون: ابن الأثير
ص١٨