( چه بسا كه به خواست خداوند ، گروهى اندك بر گروهى بسيار پيروزى يافتهاند . خدا با كسانى كه پايدارى و شكيبائى مىكنند همراه است . )
آنان را ايشا ابو داود همراهى مىكرد با فرزندانش كه سيزده پسر بودند .
داود كوچكترين پسر او بود . براى خانواده خويش شبانى مىكرد و خوراكشان را مىبرد .
در آن روز ، او به پدر خود گفته بود :
« پدر جان ، من هرگز چيزى را با فلاخن خود نشانه نگرفتم مگر اين كه آن را زدم و انداختم . »
بعد به دو گفت :
« من به ميان كوهها رفتم و شيرى را يافتم كه نشسته بود .
سوارش شدم و گوشهايش را گرفتم و هيچ نترسيدم . »
روز ديگر پيش پدر خود آمد و به دو گفت :
« من به كوهها مىروم و به نيايش خداوند مىپردازم و مىبينم هيچ كوهى نيست كه با من در ستايش پروردگار همزبان نباشد . »
پدرش به دو گفت :
« تو را مژده مىدهم كه اين ويژگى نيكوئى است كه خداوند به تو بخشيده است . »
در آستانهء جنگ ، اشمويل ، پيغمبرى كه طالوت را همراهى مىكرد ، تنورى آهنين با شاخ گاوى كه در ميانش روغنى بود ، پيش طالوت برد و به دو گفت :
« سرور شما كه جالوت را مىكشد ، اين روغن را بر روى سر خود مىگذارد . روغن به جوش مىآيد و از درون شاخ بيرون
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 16
مساهمون: ابن الأثير
ص١٦