مىريزد و روان مىشود ولى از سر او نمىگذرد و به رويش نمى - ريزد . تنها به روى سر او مانند افسرى برجاى مىماند .
سپس او درين تنور مىرود و آن را پر مىكند .
طالوت يكايك فرزندان اسرائيل را خواست و آزمايش كرد . هيچ كس چنان نبود كه او مىخواست .
سرانجام داود را كه سرگرم شبانى بود فرا خواند .
داود در راه خود به سه سنگ برخورد . اين سه سنگ به زبان آمدند و او را گفتند :
« اى داود ، ما را برگير و با پرتاب ما جالوت را بكش . »
داود آنها را برداشت و در توبرهء خود گذاشت .
طالوت گفته بود :
« هر كس كه جالوت را بكشد ، من دختر خود را به عقد او در مىآورم و فرمان او را در كشور خود روا مىسازم . »
همين كه داود رسيد ، آن شاخ را بر روى سر او نهادند كه روغنش به جوش آمد تا از آن سرازير شد .
بعد ، در تنور رفت و آن را پر كرد .
داود جوانى لاغر و زرد روى بود ، از اين رو هنگامى كه به درون تنور رفت ، درست در آن جاى گرفت .
اشمويل و طالوت ، و فرزندان اسرائيل ، كه داود را برابر با آن نشانىها يافتند ، شاد شدند و به سوى جالوت روى آوردند و براى پيكار صف آرائى كردند .
داود به طرف جالوت رفت و سنگها را از توبرهء خويش برگرفت و در فلاخن خود نهاد و به سوى جالوت پرتاب كرد .
يكى از سنگها به ميان دو چشم او خورد و سرش را سوراخ كرد و او را كشت .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 17
مساهمون: ابن الأثير
ص١٧