همين كه بر سر آرامگاه يوشع رسيدند ، زن دعا كرد و يوشع از آرامگاه خويش بيرون آمد .
چشمش كه به آن گروه افتاد ، پرسيد :
« شما را چه مىشود ؟ » در پاسخ او گفتند :
« ما آمدهايم تا از تو بپرسيم كه آيا براى طالوت راه توبهاى هست ؟ » جواب داد :
« من راه توبهاى نمىدانم جز اين كه از كشور خويش با فرزندان خود بيرون برود و در راه خدا پيكار كند تا فرزندانش كشته شوند . بعد جنگ را پيگيرى كند تا خود نيز كشته شود . شايد اين براى او راه بازگشت به سوى خدا باشد و خدا توبهاش را بپذيرد . »
يوشع ، اين بگفت و افتاد و مرد .
طالوت كه اين چاره انديشى را شنيد ، برگشت در حالى كه اندوهگينتر از پيش بود چون مىترسيد فرزندانش از وى پيروى نكنند . و باز به گريه و زارى پرداخت به اندازهاى كه لبهء پلك چشم او فرو ريخت و پيكرش نزار و لاغر شد .
پسرانش كه چنين ديدند سبب بيتابى و درد و رنج او را پرسيدند . و او نيز ايشان را از رنجى كه مىكشيد آگاه ساخت .
فرزندان او براى پيكار آماده گرديدند و پيشاپيش پدر جنگيدند تا كشته شدند .
پس از آنان ، طالوت خود نيز به نبرد پرداخت تا كشته شد .
و نيز گفتهاند :
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 21
مساهمون: ابن الأثير
ص٢١