و برخاست و به راه افتاد . و همين كه عزير را ديد ، او را شناخت .
عزير پسرى داشت كه يكصد و سيزده سال از عمرش مىگذشت . اين پسر داراى فرزندان بزرگى شده بود .
كنيز عزير - كه در اثر دعاى او بهبود يافته بود - پيش خانوادهء عزير رفت و وجود عزير را به ايشان خبر داد .
آنان به ديدن او آمدند . و پسر او ، پدر خود را از روى خالى كه در پشتش بود ، شناخت .
و نيز گفته شده است :
عزير با فرزندان اسرائيل در عراق مىزيست . بعد به بيت المقدس برگشت و در ميان اسرائيليان از نو تورات را آورد زيرا آنان ، هنگامى كه به بيت المقدس بازگشتند تورات با خود نداشتند چون پس از تاخت و تاز لشكريان بخت نصر بدان شهر ، با آنچه گرفته شد و سوخته شد و نابود شد ، تورات نيز به يغما رفت و نشانهاى از آن نماند .
در پى شكست اسرائيليان ، عزير نيز با اسيران ديگر گرفتار شد و هنگامى كه با فرزندان اسرائيل به بيت المقدس برگشت ، از مردم كناره گرفت و شب و روز به گريه و زارى پرداخت .
روزى كه نشسته بود و همچنان مىگريست ، مردى به دو رسيد و از او پرسيد :
« اى عزيز ، چرا گريه مىكنى ؟ » جواب داد :
« براى اين كه كتاب خدا و پيمان او كه به ما رسيده بود از ميان رفته است . »
پرسيد :
« اكنون ، آيا مىخواهى كه خداوند آن را به شما باز
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 135
مساهمون: ابن الأثير
ص١٣٥