تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 45

مساهمون:

ص٤٥
« بىگمان ابراهيم مىخواهد ترا قربانى كند . » اسحاق گفت : « پدر من كسى نيست كه چنين كارى از وى سر بزند . » شيطان گفت : « بله . به خدا او گمان مىكند كه پروردگارش به دو چنين فرمان داده است . » اسحاق گفت : « پس به خدا اگر پروردگار او چنين فرمانى به او داده باشد ، بىچون و چرا بايد آن را به كار بندد . » شيطان كه از اسحاق نيز نااميد شد ، او را رها كرد و به ابراهيم پيوست . از او پرسيد : « امروز بامداد پسر خود را براى چه با خود بيرون آوردى ؟ » ابراهيم پاسخ داد : « براى انجام برخى از كارها . » شيطان گفت : « نه به خدا . بلكه تو مىخواهى سر او را ببرى ! » ابراهيم پرسيد : « براى چه مىخواهم اين كار را بكنم ؟ » شيطان جواب داد : « براى اين كه معتقدى خداوند فرموده او را قربان كنى . » ابراهيم عليه السلام گفت : « پس اگر پروردگار من چنين فرموده ، به خدا كه بىچون و چرا فرمانش را اطاعت خواهم كرد . »