تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 44

مساهمون:

ص٤٤
بايد اسحاق را قربان كند ، شيطان گفت : « به خدا سوگند كه اگر من امروز فرزندان ابراهيم را فريب ندهم ، بعد از اين نيز هيچيك از آنان را نخواهم توانست فريفتن . » براى اين كار به صورت مردى درآمد كه كسان ابراهيم او را مىشناختند . با اين شكل به راه افتاد و هنگامى كه ابراهيم ، فرزند خود اسحاق را براى قربانى از خانه بيرون برد ، پيش ساره ، همسر ابراهيم ، رفت و پرسيد : « امروز صبح ، ابراهيم اسحاق را با خود به كجا برد ؟ » جواب داد : « براى انجام برخى از كارها برد . » گفت : « به خدا چنين نيست . او امروز بامداد او را برد كه سرش را ببرد ! » ساره گفت : « ابراهيم كسى نبود كه سر فرزند خود را ببرد . » شيطان گفت : « بله . به خدا سوگند كه او گمان مىكند خدا به او فرمان داده تا فرزندش را قربانى كند . » ساره گفت : « اگر خدا فرموده ، پس اين بهترين راه براى اطاعت از فرمان خداست . » شيطان كه در خانه ابراهيم كارى از پيش نبرد ، بيرون رفت و خود را به اسحاق رساند كه همراه پدرش بود . به دو گفت :