بايد اسحاق را قربان كند ، شيطان گفت : « به خدا سوگند كه اگر من امروز فرزندان ابراهيم را فريب ندهم ، بعد از اين نيز هيچيك از آنان را نخواهم توانست فريفتن . »
براى اين كار به صورت مردى درآمد كه كسان ابراهيم او را مىشناختند .
با اين شكل به راه افتاد و هنگامى كه ابراهيم ، فرزند خود اسحاق را براى قربانى از خانه بيرون برد ، پيش ساره ، همسر ابراهيم ، رفت و پرسيد :
« امروز صبح ، ابراهيم اسحاق را با خود به كجا برد ؟ » جواب داد :
« براى انجام برخى از كارها برد . »
گفت :
« به خدا چنين نيست . او امروز بامداد او را برد كه سرش را ببرد ! » ساره گفت :
« ابراهيم كسى نبود كه سر فرزند خود را ببرد . »
شيطان گفت :
« بله . به خدا سوگند كه او گمان مىكند خدا به او فرمان داده تا فرزندش را قربانى كند . »
ساره گفت :
« اگر خدا فرموده ، پس اين بهترين راه براى اطاعت از فرمان خداست . »
شيطان كه در خانه ابراهيم كارى از پيش نبرد ، بيرون رفت و خود را به اسحاق رساند كه همراه پدرش بود .
به دو گفت :
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 44
مساهمون: ابن الأثير
ص٤٤