تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 263

مساهمون:

ص٢٦٣
خداوند جان او را گرفت . سپس فرشتگان آرامگاه او را هموار كردند . حضرت موسى ، صلى اللّه عليه و سلم ، از دنيا پرهيز مىكرد و به آنچه نزد خداوند بود مىگرويد از بس در برابر خداى بزرگ فروتن بود و خود را كوچك مىشمرد ، تنها در سايهء داربستى كه براى درختانى مانند تاك مىسازند ، يا در كلبه‌اى چوبين يا نئين به سر مىبرد و در ظرفى كه از سنگ ساخته شده بود مىخورد و مىآشاميد . پيغمبر اكرم ، صلى اللّه عليه و سلم ، فرمود : خداوند عزرائيل را فرستاد تا جان حضرت موسى عليه السلام را بگيرد . موسى به روى او چنان به سختى سيلى نواخت كه يك چشم او كور شد . عزرائيل برگشت و به خدا گفت : « پروردگارا ! مرا پيش بنده‌اى فرستادى كه مرگ را دوست ندارد . » خداوند به دو فرمود : « برگرد و به او بگو كه دست خود را بر پشت گاوى بگذارد . در برابر هر موئى كه زير دست او قرار گيرد يك سال به دو عمر داده خواهد شد . آنگاه به دو اختيار بده كه يا اين قرار را بپذيرد يا هم اكنون بميرد . » عزرائيل پيش موسى رفت و پيام خداوند را به دو رساند و به دو اختيار داد كه يكى از آن دو راه را برگزيند . موسى پرسيد : « اگر به آن اندازهء موهاى گاو كه زير دستم مىآيد عمر كنم ، بعد چه خواهد شد ؟ »