خداوند جان او را گرفت . سپس فرشتگان آرامگاه او را هموار كردند .
حضرت موسى ، صلى اللّه عليه و سلم ، از دنيا پرهيز مىكرد و به آنچه نزد خداوند بود مىگرويد از بس در برابر خداى بزرگ فروتن بود و خود را كوچك مىشمرد ، تنها در سايهء داربستى كه براى درختانى مانند تاك مىسازند ، يا در كلبهاى چوبين يا نئين به سر مىبرد و در ظرفى كه از سنگ ساخته شده بود مىخورد و مىآشاميد .
پيغمبر اكرم ، صلى اللّه عليه و سلم ، فرمود :
خداوند عزرائيل را فرستاد تا جان حضرت موسى عليه السلام را بگيرد . موسى به روى او چنان به سختى سيلى نواخت كه يك چشم او كور شد .
عزرائيل برگشت و به خدا گفت :
« پروردگارا ! مرا پيش بندهاى فرستادى كه مرگ را دوست ندارد . »
خداوند به دو فرمود :
« برگرد و به او بگو كه دست خود را بر پشت گاوى بگذارد .
در برابر هر موئى كه زير دست او قرار گيرد يك سال به دو عمر داده خواهد شد . آنگاه به دو اختيار بده كه يا اين قرار را بپذيرد يا هم اكنون بميرد . »
عزرائيل پيش موسى رفت و پيام خداوند را به دو رساند و به دو اختيار داد كه يكى از آن دو راه را برگزيند .
موسى پرسيد :
« اگر به آن اندازهء موهاى گاو كه زير دستم مىآيد عمر كنم ، بعد چه خواهد شد ؟ »
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 263
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٦٣