يوشع گفت :
« اگر حرف مرا باور نمىكنيد ، پس به من سه روز مهلت بدهيد . »
آنان دست ازو برداشتند و كسانى را به پاسدارى او گماشتند .
يوشع درين سه روز به درگاه خداوند دعا كرد و از پروردگار خويش خواست تا او را از آن تهمت مبرى فرمايد .
در نتيجه ، هر يك از مردانى كه نگهبان او بودند ، خوابى ديدند و خداوند در خواب به ايشان خبر داد كه :
« يوشع موسى را نكشته ، بلكه ما او را پيش خود بردهايم . »
آنان ، كه چنان خوابى ديدند يوشع را رها كردند .
و نيز گفته شده است :
حضرت موسى عليه السلام از مرگ بيزار بود . خداوند خواست كارى كند كه او مرگ را دوست بدارد . از اين رو يوشع بن نون را به پيامبرى گماشت و يك روز هنگامى كه او با موسى قدم مىزد و راه مىسپرد ، به دو وحى فرستاد .
هر بار كه خداوند به يوشع وحى مىفرستاد ، حضرت موسى ازو مىپرسيد :
« خدا با تو چه گفت و چه رازى را برايت آشكار ساخت ؟ » آن روز ، يوشع بن نون به دو پاسخ داد :
« اى پيغمبر خدا ، آيا من در سالهائى چنين و چنان با تو همدم و همراه نبودم ؟ آيا هيچ از تو پرسيدم كه خداوند با تو چه گفته و چه رازى را برايت آشكار ساخته است ؟ » و از آنچه به وى وحى شده بود ، با موسى هيچ حرفى نزد .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 261
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٦١