تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 261

مساهمون:

ص٢٦١
يوشع گفت : « اگر حرف مرا باور نمىكنيد ، پس به من سه روز مهلت بدهيد . » آنان دست ازو برداشتند و كسانى را به پاسدارى او گماشتند . يوشع درين سه روز به درگاه خداوند دعا كرد و از پروردگار خويش خواست تا او را از آن تهمت مبرى فرمايد . در نتيجه ، هر يك از مردانى كه نگهبان او بودند ، خوابى ديدند و خداوند در خواب به ايشان خبر داد كه : « يوشع موسى را نكشته ، بلكه ما او را پيش خود برده‌ايم . » آنان ، كه چنان خوابى ديدند يوشع را رها كردند . و نيز گفته شده است : حضرت موسى عليه السلام از مرگ بيزار بود . خداوند خواست كارى كند كه او مرگ را دوست بدارد . از اين رو يوشع بن نون را به پيامبرى گماشت و يك روز هنگامى كه او با موسى قدم مىزد و راه مىسپرد ، به دو وحى فرستاد . هر بار كه خداوند به يوشع وحى مىفرستاد ، حضرت موسى ازو مىپرسيد : « خدا با تو چه گفت و چه رازى را برايت آشكار ساخت ؟ » آن روز ، يوشع بن نون به دو پاسخ داد : « اى پيغمبر خدا ، آيا من در سال‌هائى چنين و چنان با تو همدم و همراه نبودم ؟ آيا هيچ از تو پرسيدم كه خداوند با تو چه گفته و چه رازى را برايت آشكار ساخته است ؟ » و از آنچه به وى وحى شده بود ، با موسى هيچ حرفى نزد .