موسى به دو گفت :
« بخواب . »
گفت :
« مىترسم صاحب اين خانه بيايد و بر من خشم گيرد . »
گفت :
« نترس ، چون من با تو خواهم بود . »
گفت :
« پس تو هم با من بخواب . »
هنگامى كه با هم خفتند ، هارون را مرگ فرا گرفت و وقتى دريافت كه جان از تنش بيرون مىرود ، گفت :
« يا موسى ، تو مرا فريب دادى ! » بدين گونه هارون جان سپرد و با همان تخت به آسمان رفت .
و موسى پيش فرزندان اسرائيل بازگشت .
بنى اسرائيل به دو گفتند :
« تو چون ديدى كه ما هارون را بسيار دوست داريم ، او را كشتى . »
موسى گفت :
« واى بر شما ! به من تهمت مىزنيد كه برادرم را كشتهام ؟ » وقتى كه فرزندان اسرائيل سخن خود را تكرار كردند و درين باره اصرار ورزيدند ، موسى ناچار نماز خواند و به درگاه خداوند دعا كرد تا بىگناهى وى را به فرزندان اسرائيل نشان دهد .
خداوند نيز براى اين كه گفتهء موسى را باور كنند ، آن تخت را - با هارون كه بر رويش مرده بود - از آسمان فرو فرستاد
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 258
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٥٨