تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 18

مساهمون:

ص١٨
از اين رو به كسان خود گفت : « چنين به نظر من رسيده كه ابراهيم هنوز زنده است . بىگمان امر به من مشتبه شده است . بنابر اين براى من كاخ بلندى بسازيد كه بر آتش تسلط داشته باشد و من بتوانم از بالاى آن درون آتش را بنگرم . » براى او كاخ بلندى ساختند . نمرود به بالاى كاخ رفت و از آن جا ابراهيم را ديد كه نشسته و مرد ديگرى نيز كه صورتا شبيه اوست پهلويش قرار گرفته است . وقتى آن منظره را ديد بانگ برآورد و گفت : « اى ابراهيم ! خداى تو بسيار بزرگ است كه با توانائى و شكوه خود توانسته ميان من و آنچه به چشم خويش مىبينم ، حائل گردد . آيا مىتوانى از اين آتش بيرون آئى ؟ » گفت : « آرى . » پرسيد : « آيا از ماندن در آن جا بيمناك هستى و مىترسى كه آتش به تو زيانى برساند ؟ » جواب داد : « نه » . ابراهيم اين را و گفت و برخاست و از ميان آتش گذشت و بيرون رفت . پس از خروج او ، نمرود پرسيد : « اى ابراهيم ، آن مردى كه من در كنار تو ديدم و چهره‌اى همانند چهره تو داشت ، كه بود ؟ » جواب داد :