« به تو نگفتم كه تو تا با منى ، نمىتوانى خاموشى و شكيبائى پيشه كنى ؟ » موسى گفت :
« اگر باز هم از تو چيزى پرسيدم ، ديگر بعد از آن با من دوستى و همگامى مكن زيرا براى ترك دوستى با من عذر موجهى يافتهاى . »
سپس باز به راه افتادند تا به مردم قريهاى رسيدند و از آنان خوراك خواستند ولى ايشان از مهمانى و پذيرائى آن دو تن خوددارى كردند .
آن دو نيز بر آن شدند كه از شهر بيرون بروند .
نزديك دروازه شهر ديوارى يافتند كه چيزى نمانده بود فرو بريزد .
خضر به تعمير ديوار پرداخت و آن را استوار ساخت .
حضرت موسى به دو گفت :
« اگر مىخواستى چنين كارى بكنى ، خوب بود اين زحمت را در جائى مىكشيدى كه براى آن دستمزدى بگيرى . »
خضر گفت :
« در اين جا ديگر من و تو بايد از هم جدا شويم و من هم اكنون دليل كارهائى را كه تو براى دانستنش صبر نداشتى ، خواهم گفت . اما آن كشتى كه شكستيم ، از آن خانواده تنگدستى بود كه در دريا با آن كار مىكردند و روزى خود را بدين گونه فراهم مىآوردند . و چون در آن حدود پادشاهى بود كه كشتىهاى بىعيب را به زور مىگرفت و غصب مىكرد ، من خواستم كشتى را معيوب كنم تا آن را از صاحبش نگيرند . اما آن پسر كه من او را كشتم پدر و مادر مؤمنى داشت و ترسيدم اگر زنده بماند پدر و مادر
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 166
مساهمون: ابن الأثير
ص١٦٦