وقتى ملك هندى خبر پيشتازى او را شنيد ، آماده شد و لشكريان خود را گرد آورد و به جست و جوى مسلمانان شتافت .
هنگامى كه ميان دو لشكر ، تنها يك منزل فاصله مانده بود ، شهاب الدين به عقب برگشت و كافر هندى نيز سر در پى او نهاد و تا چهار منزل او را دنبال كرد .
بعد براى شهاب الدين پيام فرستاد و گفت : « با من پيمان ببند كه دم دروازه غزنه با من جنگ خواهى كرد كه من تا آن جا به دنبالت بيايم ، و گر نه ما گرانبارتر از آنيم كه در پى تو بشتابيم .
مردى مانند تو نبايد مثل دزدان داخل شهرها شود و گريزان از آن خارج گردد . اين كار پادشاهان نيست . »
شهاب الدين پاسخ داد : « من توانائى جنگ با تو را ندارم . »
و همچنان در حال بازگشت به راه خود ادامه داد تا جائى كه ميان او و شهرهاى اسلامى تنها سه روز راه بود . و آن كافر هندى نيز همچنان تعقيبش مىكرد تا در نزديك « مرنده » به او رسيد .
در اين هنگام شهاب الدين از لشكر خود هفتاد هزار تن را آماده ساخت و به آنان گفت : « مىخواهم امشب دور بزنيد تا حدى كه از پشت لشكر دشمن سر درآوريد و هنگام نماز بامداد شما از آن سو بتازيد و من از اين سو . »
آنان نيز چنين كردند تا سپيده دميد .
يكى از عادات هندوان اين بود كه تا خورشيد نمىتابيد از بسترهاى خود دور نمىشدند .
از اين رو ، بامداد كه لشكر مسلمانان از هر سو بر ايشان تاخت و كوسها را نواخت ، پادشاه هند ملتفت نشد و گفت : « چه كسى با من اين گستاخى را كرده و اين سر و صداها را به راه انداخته ؟ »
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 40
مساهمون: ابن الأثير
ص٤٠