« هنگامى كه آدم بر كوه نود فرود آمد ، دو پاى او با زمين تماس داشت و سرش در آسمان نيايش فرشتگان را مىشنيد .
فرشتگان سراسيمه مىشدند بدين سبب از خدا خواستند تا از بلندى قد او بكاهد .
خداوند نيز از بلندى بالاى او كاست تا به شصت ذراع رسيد .
پس از آن ، آدم اندوهگين شد زيرا به شنيدن بانگ فرشتگان و آواز و نيايش آنان خوى گرفته ، و اكنون اين خوشى را از دست داده بود .
از اين رو گفت : « پروردگارا ، من در خانهء تو همسايهء تو بودم . تو مرا به بهشت خويش درآوردى تا از هر چه مىخواهم بخورم و در هر جا كه مىخواهم به سر آورم .
آنگاه مرا بدين كوه مقدس فرو فرستادى ، و من در اين جا آواز فرشتگان را مىشنيدم و نسيم بهشت را در مىيافتم كه از بلندى بالاى من كاستى و آن را به شصت ذراع رساندى .
در نتيجه ، از شنيدن بانگ فرشتگان و ديدن چهرهء ايشان محروم و از نسيم بهشت بىبهره ماندم . »
خداى بزرگ در پاسخ فرمود : « ى آدم ، من به كيفر گناهى كه از تو سر زد با تو چنين كردم . »
خداى بزرگ ، همچنين ، هنگامى كه برهنگى آدم و حوا را نگريست به آدم فرمود تا از هشت جفت گوسفند نر و ماده كه پروردگار از بهشت فرو فرستاده بود ، قوچى را برگيرد و بكشد .
آدم قوچى را گرفت و كشت و پشمش را برداشت . حوا آن پشم را رشت و آدم آن را بافت و براى خود جامه و براى حوا
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 197
مساهمون: ابن الأثير
ص١٩٧