ايكاش من مىدانستم كه گويندهء چنين سخنانى چه كسانى را ديده كه با خواندن قرآن گرامى - كه بزرگترين اندرزگو و شيواترين سخن است پرهيزگار شده و به اندكى از مال جهان قناعت كردهاند ؟
پس دلها به چيزى آز و نياز مىورزند كه نقد به دست مىآيد .
سود ديگر تاريخ اين است كه آدمى را به شكيبائى و پايدارى عادت مىدهد و اين دو از محاسن اخلاق است . زيرا خردمند هنگامى كه ببيند نه پيامبر گرامى از آسيبهاى جهان بر كنار مىماند و نه پادشاه بزرگ ، بلكه هيچيك از آدميان را از تحمل مصائب دنيوى چارهاى نيست ، پى مىبرد به اين كه او هم سختىهائى مىكشد كه ديگران كشيدند و رنجهائى مىبرد كه ديگران بردند .
شاعر گويد :
و هل انا الا من غزية ان غوت * غويت و ان ترشد غزية ارشد
( يعنى : آيا من جز از قبيلهء غزيه هستم ؟ اگر غزيه گمراه شد من هم گمراه گرديده و اگر غزيه به راه راست رفت ، منهم راسترو شدهام . ) [ ( 1 ) ]
و روى همين حكمت است كه داستانهائى در قرآن مجيد آمده است .
هامش
[ ( 1 ) ] - غزيه : قبيلهاى است از طى و همچنين از هوازن . و از ايشان است دريد بن صمه و همو است كه شعر بالا را سروده است - از تاج العروس ، ذيل غزا .
( نقل از لغتنامهء دهخدا )