تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار (ج23 تا 27) (بخش امامت) ( فارسى) — صفحة 28

مساهمون:

ص٢٨
امام حسن گفت چرا اين درخت خشك شده فرمود از او بپرس او به تو جواب خواهد داد . امام حسن گفت اى درخت ترا چه شده كه چنين خشك‌شده‌اى ؟ جواب نداد امير المؤمنين عليه السّلام فرمود ترا به حق خود سوگند مىدهم جواب او را بده ! راوى گفت : به خدا قسم شنيدم ميگفت لبيك لبيك اى وصى پيامبر و جانشين او سپس گفت اى امام حسن امير المؤمنين هر شب پيش من مىآمد هنگام سحر و دو ركعت نماز ميخواند و خدا را تسبيح مىكرد زياد وقتى از دعا فارغ ميشد ابرى مىآمد سفيد كه از آن بوى مشك مىوزيد و بر روى آن تختى قرار داشت بر آن مىنشست على عليه السّلام را مىبرد و من ببركت آن جناب زندگى ميكردم چهل روز است كه از من جدا شده اين مطلب موجب خشكى من شده است . امير المؤمنين از جاى حركت كرد و دو ركعت نماز خواند و دست بر آن ماليد درخت سبز شد و به صورت اول برگشت به باد دستور داد ما را به حركت درآورد . ناگاه ملكى را ديديم كه دستش در مغرب و دست ديگرش در مشرق بود همين كه آن ملك امير المؤمنين را ديد گفت گواهى مىدهم به لا إله الا اللَّه وحده لا شريك له و محمّد عبده و رسوله خداوند او را براى هدايت و دين حق فرستاده تا دينش را بر تمام اديان پيروز نمايد گر چه مشركان نپسندند و گواهى مىدهم كه تو وصى و خليفه واقعى او هستى . گفتيم يا امير المؤمنين اين كيست كه يك دستش در مغرب و ديگرى در مشرق است فرمود اين فرشته‌ايست كه مامور تاريكى شب و روز است پيوسته تا روز قيامت . و خداوند امر دنيا را به من سپرده ، اعمال مردم هر روز بر من عرضه مىشود بعد بجانب خدا بلند مىشود . بعد رفتيم تا رسيديم بسدّ ياجوج و مأجوج امير - المؤمنين عليه السّلام بباد فرمود ما را پائين اين كوه پائين بياور با دست اشاره بكوهى بسيار بلند كرد و آن كوه خضر عليه السّلام بود سدّ را ديديم به اندازه يك چشم انداز بلند
بحار الأنوار (ج23 تا 27) (بخش امامت) ( فارسى) — صفحة 28 | العلامة المجلسي / موسى خسروى