تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار (ج23 تا 27) (بخش امامت) ( فارسى) — صفحة 16

مساهمون:

ص١٦
حضرت صادق رسيدن يك روز يا شبى آمدم و در خيمه آن جناب در منى نشستم اجازه داده شد بجوانانى كه شباهت داشتند بسودانىها ، در اين موقع عيسى شلقان خارج شد من از او خواستم برايم اجازه بگيرد برايم اجازه گرفت وارد شدم فرمود : چه وقت آمدى عرضكردم قبل از اين جوانان كه خدمت شما رسيدند ، اما من بيرون رفتن آنها را نديدم فرمود : آنها گروهى از جن بودند كه مسائل خود را پرسيدند و رفتند . بصائر : ابو حنيفه سرپرست حجاج از مردى از اصحاب نقل كرد كه گفت خدمت امام صادق عليه السّلام رسيدم عرضكردم من توقف كنم تا موقع حركت شما . فرمود نه تو برو تا ابو الفضل سدير پيش ما بيايد اگر بعضى از كارهائى كه داريم درست شد برايت مينويسم . گفت : دو روز و دو شب راه رفتم بعد مردى بلندقد و گندمگون نامه‌اى آورد كه هنوز مركب مهر آن و نوشته تازه بود نامه را خواندم نوشته بود ابو الفضل آمد ما ان شاء اللَّه حركت خواهيم كرد بايست تا به تو برسيم . امام صادق عليه السّلام آمد ، عرض كردم فدايت شوم نوشتهء نامه و مهر ، تر و تازه بود فرمود : ما پيروانى از جن داريم همين طور كه از انسانها پيرو داريم گاهى آنها را بمأموريت ميفرستيم . بصائر : ابراهيم جعفرى گفت : از ابراهيم بن وهب شنيدم كه ميگفت : من براى ديدار حضرت ابو الحسن بجانب عريض رفتم آمدم تا رسيدم به قصر بنى سراة بعد از دره فرود آمدم صدائى را شنيدم اما صاحب صدا ديده نميشد او ميگفت ابا جعفر ( منظور همين ابراهيم بن وهب است ) آقائى را كه ميخواهى پشت قصر جلو سدّه است از جانب منهم بايشان سلام برسان اما هر چه تماشا كردم كسى را نديدم باز دو مرتبه همان حرف‌ها را تكرار كرد تا سه مرتبه موى بر تنم راست شد . به طرف دره پائين رفتم و تصميم داشتم راهى را كه منتهى به پشت قصر مىشود از پيش گيرم ولى قدم بقصر نگذارم بعد آمدم بجانب سد