گفت آنگاه حضرت صادق به من توجه نمود ( يعنى محمّد بن سالم ) فرمود اين حسادت است نه به خدا بنى هاشم نميدانستند چه كنند و چگونه حج و نماز به پا دارند تا اينكه پدرم براى آنها مسائل علمى را شكافت .
بصائر : عرزمى از ابو المقدام نقل كرد كه من و پدرم مقدام به حج رفته بوديم مادر پدرم مقدام در راه مدينه از دنيا رفت آمدم تا اجازه شرفياب شدن خدمت حضرت باقر را بگيرم ديدم قاطرش را زين كردهاند و بيرون شد تا سوار شود چشمش كه به من افتاد فرمود حالت چطور است ابا المقدام ! عرضكردم خيلى خوب فدايت شوم .
بعد فرمود : بكنيزى كه اجازه براى او بگير از عمهام بعد به من فرمود :
نرو تا من برگردم من خدمت عمهاش فاطمه دختر حضرت حسين رسيدم برايم مسندى انداخت روى آن نشستم فرمود حالت چطور است ابا المقدام گفتم بسيار خوب فدايت شوم دختر پيامبر .
عرضكردم اى دختر پيامبر آيا يكى از آثار پيامبر پيش شما هست من مشاهده كنم بچههايش را صدا زد آمدند پنج نفر بودند به من فرمود ابو المقدام اينها گوشت و خون پيامبرند بعد كاسهاى را به من نشان داد كه در آن روغن با آرد مخلوط بود و اطراف كاسه با تسمه آهن محكم شده بود فرمود اين كاسهايست كه براى پيامبر اكرم هديه آوردند كه آب گوشت داشت من گرفتم و بعنوان تبرك دست بر آن ماليدم .
توضيح : بودن اين كاسه نزد فاطمه دختر امام حسين عليه السّلام منافى ساير اخبار است مگر اينكه امام نزد او امانت گذاشته بوده يا اينكه ايشان در آن موقع در خانه امام بودهاند چنانچه از ظاهر خبر استفاده مىشود .
علل الشرائع : مفضل بن عمر از حضرت صادق عليه السّلام نقل كرد كه فرمود ميدانى پيراهن يوسف چه بود گفتم نه فرمود وقتى آتش براى ابراهيم افروختند جبرئيل براى او پيراهنى از پيراهنهاى بهشت آورد و بر تن او نمود با پوشيدن
بحار الأنوار (ج23 تا 27) (بخش امامت) ( فارسى) — صفحة 151
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٥١