بعضى ديگر شان نزولى از ابن عباس نقل كردهاند كه با شان نزول سابق شباهت دارد ، با اين تفاوت كه « پيامبر ص مشغول نماز صبح بود ، و در آن تلاوت قرآن مىكرد ، گروهى از جن كه در حال تحقيق و جستجو بودند ، و قطع اخبار آسمان آنان را به وحشت افكنده بود ، صداى تلاوت قرآن پيامبر ص را شنيدند و گفتند : علت قطع اخبار آسمان از ما همين است ، اينجا بود كه سوى قوم خود بازگشتند و آنها را به اسلام دعوت كردند » ( 1 ) .
مرحوم « طبرسى » در « مجمع البيان » شان نزول سومى در اينجا آورده كه مساله را با داستان سفر پيامبر ص به طائف مربوط مىسازد و خلاصه آن چنين است :
« بعد از وفات ابو طالب كار بر پيامبر ص سخت شد به سوى طائف رفت شايد يارانى پيدا كند ، اشراف طائف شديدا از در تكذيب درآمدند ، و آن قدر از پشت سر به پيامبر سنگ زدند كه خون از پاهاى مباركش جارى شد ، خسته و ناراحت به كنار باغى آمد ، و در سايه درخت نخلى نشست ، در حالى كه خون از پاهاى مباركش مىريخت .
باغ متعلق به « عتبة بن ربيعه » و « شيبة بن ربيعة » دو نفر از ثروتمندان قريش بود ، پيامبر از مشاهده آنها ناراحت شد ، چون دشمنى آنها را از قبل مىدانست .
آن دو غلامشان « عداس » را كه مردى مسيحى بود با طبقى از انگور خدمت پيامبر ص فرستادند پيغمبر به « عداس » فرمود : از كجايى ؟ گفت : از نينوا ! فرمود : از شهر بنده صالح خدا « يونس » ؟ « عداس » گفت : شما از كجا يونس را مىشناسيد فرمود : من رسول خدايم ، خداوند به من خبر داده ، « عداس » به حقانيت پيامبر ص پى برد ، براى خدا سجده كرد و پاى پيامبر ص را بوسه داد .
هامش
( 1 ) اين حديث را كه ما به طور خلاصه آورديم در صحيح « بخارى » و « مسلم » و مسند « احمد » مشروحا آمده است ( مطابق نقل « فى ظلال » جلد 7 صفحه 429 ) .