معمولا قسم اول را « غريزه » و قسم دوم را « فطرت » مىنامند ( دقت كنيد ) .
خداگرايى و خداپرستى به صورت يك فطرت در درون جان همه انسانها قرار دارد .
ممكن است بعضى در اينجا اين سخن را تنها يك ادعا بدانند كه از ناحيه خداپرستان جهان عنوان شده ، ولى شواهد گوناگونى در دست داريم كه فطرى بودن « خداگرايى » بلكه مذهب را در تمام اصولش روشن مىكند :
1 - دوام اعتقاد مذهبى و ايمان به خدا در طول تاريخ پرماجراى بشر خود نشانه اى بر فطرى بودن آن است ، چرا كه اگر عادت بود نه جنبه عمومى و همگانى داشت ، و نه دائمى و هميشگى بود ، اين عموميت و جاودانگى آن دليلى است بر - اينكه ريشه فطرى دارد .
مورخان بزرگ مىگويند : تا آنجا كه تاريخ بشر را بررسى كردهاند ، و تا آنجا كه دسترسى به دوران قبل از تاريخ دارند هرگز « لادينى » را جز به صورت يك استثناء در جوامع انسانى نديدهاند .
« ويل دورانت » مورخ معروف معاصر ، مىگويد :
« اگر دين را به معنى » پرستش نيروهاى برتر از طبيعت « تعريف كنيم از همان ابتداى بحث بايد اين نكته را در نظر بگيريم كه بعضى از اقوام ابتدايى ظاهرا هيچگونه دينى نداشتهاند » . . . سپس بعد از ذكر نمونه هايى براى اين موضوع ، چنين ادامه مىدهد : « با وجود اينها ، نمونه هايى كه ذكر شد جزء » حالات نادر « است ، و اين اعتقاد كهن كه » دين نمودى است كه عموم افراد بشر را شامل مىشود « با حقيقت وفق مىدهد . . . » .
سپس اضافه مىكنند : « اين قضيه در نظر فيلسوف يكى از قضاياى اساسى تاريخ و روانشناسى بشمار مىرود ، او به اين نكته قانع نمىشود كه همه اديان از
الأمثل في تفسير كتاب الله المنزل ( تفسير نمونه ) ( فارسي ) — صفحة 423
مساهمون: الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
ص٤٢٣