در حالى كه در واقع به خودش ستم مىكرد در باغش گام نهاد ، ( نگاهى به درختان سرسبز كه شاخه هايش از سنگينى ميوه خم شده بود ، و خوشههاى پردانه اى كه به هر طرف مايل گشته بود انداخت ، و به زمزمه نهرى كه مىغريد و پيش مىرفت و درختان را مشروب مىكرد گوش فرا داد ، و از روى غفلت و بى خبرى ) گفت :
من باور نمىكنم هرگز فنا و نيستى دامن باغ مرا بگيرد « ( * ( وَدَخَلَ جَنَّتَه وَهُوَ ظالِمٌ لِنَفْسِه قالَ ما أَظُنُّ أَنْ تَبِيدَ هذِه أَبَداً ) * ) .
باز هم از اين فراتر رفت ، و از آنجا كه جاودانى بودن اين جهان با قيام رستاخيز تضاد دارد به فكر انكار قيامت افتاد و گفت « من هرگز باور نمىكنم كه قيامتى در كار باشد » ( * ( وَما أَظُنُّ السَّاعَةَ قائِمَةً ) * ) .
اينها سخنانى است كه گروهى براى دلخوش كردن خود به هم بافتهاند .
سپس اضافه كرد گيرم كه قيامتى در كار باشد ، من با اينهمه شخصيت و مقام « » اگر به سراغ پروردگارم بروم مسلما جايگاهى بهتر از اين خواهم يافت « ( * ( وَلَئِنْ رُدِدْتُ إِلى رَبِّي لأَجِدَنَّ خَيْراً مِنْها مُنْقَلَباً ) * ) .
او در اين خيالات خام غوطه ور بود و هر زمان سخنان نامربوط تازه اى بر نامربوطهاى گذشته مىافزود كه رفيق با ايمانش به سخن درآمد و گفتنيها را كه در آيات بعد مىخوانيم گفت .
الأمثل في تفسير كتاب الله المنزل ( تفسير نمونه ) ( فارسي ) — صفحة 429
مساهمون: الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
ص٤٢٩