اما هر چه بيشتر جستند كمتر يافتند ، و اين خود معمايى براى مردم محيط و نقطه عطفى در سازمان فكر آنها شد ، و شايد همين امر كه گروهى از برترين مقامات مملكتى پشتپا بر همه مقامات مادى بزنند و انواع خطرات را پذيرا گردند سرچشمه بيدارى و آگاهى براى گروهى از مردم شد .
ولى به هر حال داستان اسرارآميز اين گروه در تاريخشان ثبت گرديد ، و از نسلى به نسل ديگر انتقال يافت ، و صدها سال بر اين منوال گذشت . . .
اكنون به سراغ مامور خريد غذا برويم و ببينيم بر سر او چه آمد ، او وارد شهر شد ولى دهانش از تعجب بازماند ، شكل ساختمانها به كلى دگرگون شده ، قيافهها همه ناشناس ، لباسها طرز جديدى پيدا كرده ، و حتى طرز سخن گفتن و آداب و رسوم مردم عوض شده است ، ويرانههاى ديروز تبديل به قصرها و قصرهاى ديروز به ويرانهها مبدل گرديده ! شايد در يك لحظه كوتاه فكر كرد هنوز خواب است و آنچه مىبيند رؤيا است ، چشمهاى خود را بهم مىمالد اما متوجه مىشود آنچه را مىبيند عين واقعيتى عجيب و باورناكردنى .
او هنوز فكر مىكند خوابشان در غار يك روز يا يك نيمه روز بوده است پس اينهمه دگرگونى چرا ؟ اينهمه تغييرات در يك روز چگونه امكان پذير است .
از سوى ديگر قيافه او براى مردم نيز عجيب و نامانوس است ، لباس او ، طرز سخن گفتن او ، و چهره و سيماى او ، همه براى آنها تازه است ، و شايد اين وضع نظر عده اى را به سوى او جلب كرد و به دنبالش روان شدند .
تعجب او هنگامى به نهايت رسيد كه دست در جيب كرد تا بهاى غذايى را كه خريده بود بپردازد ، فروشنده چشمش به سكه اى افتاد كه به 300 سال قبل و بيشتر تعلق داشت ، و شايد نام « دقيانوس » شاه جبار آن زمان بر آن نقش بود ، هنگامى كه توضيح خواست ، او در جواب گفت تازگى اين سكه را به دست آوردهام !
الأمثل في تفسير كتاب الله المنزل ( تفسير نمونه ) ( فارسي ) — صفحة 380
مساهمون: الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
ص٣٨٠