« بگو حتى اگر در روى زمين فرشتگانى بودند كه با آرامش گام مىزدند ، ما از آسمان فرشته اى را به عنوان پيامبر بر آنها نازل مىكرديم » ( * ( قُلْ لَوْ كانَ فِي الأَرْضِ مَلائِكَةٌ يَمْشُونَ مُطْمَئِنِّينَ لَنَزَّلْنا عَلَيْهِمْ مِنَ السَّماءِ مَلَكاً رَسُولًا ) * ) .
يعنى همواره رهبر بايد از جنس پيروانش باشد ، انسان براى انسانها و فرشته براى فرشتگان .
دليل اين همگونى رهبر و پيروان نيز روشن است ، زيرا از يك سو مهمترين بخش تبليغى يك رهبر بخش تبليغى عملى او است . همان الگو بودن و اسوه بودن ، و اين تنها در صورتى ممكن است كه داراى همان غرائز و احساسات ، و همان ساختمان جسمى و روحى باشد ، و گرنه پاكى فرشته اى كه نه شهوت جنسى دارد و نه نياز به مسكن و لباس و غذا ، و نه ساير غرائز انسانى در آن موجود است ، هيچگاه نمىتواند سرمشقى براى انسانها باشد ، بلكه مردم مىگويند او از دل ما خبر ندارد ، و نمىداند چه طوفانهايى بر اثر شهوت و غضب در روح ما جريان دارد ، او تنها براى دل خودش سخنى مىگويد ، او اگر احساسات ما را داشت مثل ما بود يا بدتر ! اعتبارى به حرفهاى او نيست ! .
اما هنگامى كه رهبرى همچون على ع بگويد : « انما هى نفسى اروضها بالتقوى لتاتى آمنة يوم الخوف الاكبر » ( 1 ) .
« منهم نفسى همچون شما دارم اما بوسيله تقوا آن را مهار ميكنم تا در روز قيامت در امن و امان باشد » در چنين حالتى مىتواند الگو و اسوه باشند .
از سوى ديگر رهبر بايد همه دردها ، نيازها ، و خواستههاى پيروان خود را به خوبى درك كند تا براى درمان و پاسخگويى به آن آماده باشد ، و مشمول گفته شاعر : « آگه نيى از حال من مشكل همين است » نگردد .
مخصوصا به همين دليل پيامبران از ميان تودههاى مردم برخاستهاند ،
هامش
( 1 ) نهج البلاغه نامه 45 .