و از اينجا روشن مىشود اگر مردگان چيزى نمىفهمند به خاطر اين است كه ارتباط روح آنها با بدن از بين رفته ، نه اينكه روح ، فانى شده است ، درست همانند كشتى يا هواپيمايى كه دستگاه بى سيم آن همه از كار افتاده است ، كشتى و راهنمايان و ناخدايان كشتى وجود دارند اما ساحلنشينان نمىتوانند با آنها رابطه اى برقرار سازند ، زيرا وسيله ارتباطى از ميان رفته است .
دلائل استقلال روح
سخن از مساله روح بود و اينكه ماديها اصرار دارند ، پديدههاى روحى را از خواص سلولهاى مغزى بدانند و « فكر » و « حافظه » و « ابتكار » و « عشق » و « نفرت » و « خشم » و « علوم و دانشها » را همگى در رديف مسائل آزمايشگاهى و مشمول قوانين جهان ماده بدانند ، ولى فلاسفه طرفدار استقلال روح دلائل گويايى بر نفى و طرد اين عقيده دارند كه در ذيل به قسمتهايى از آن اشاره مىشود :
1 - خاصيت واقعنمايى ( آگاهى از جهان برون ) .
نخستين سؤال كه مىتوان از ماترياليستها كرد اين است كه اگر افكار و پديدههاى روحى همان خواص « فيزيك و شيميايى » مغزند ، بايد « تفاوت اصولى » ميان كار مغز و كار معده يا كليه و كبد مثلا نبوده باشد ، زيرا كار معده « مثلا » تركيبى از فعاليتهاى فيزيكى و شيميايى است و با حركات مخصوص خود و ترشح اسيدهايى غذا را هضم و آماده جذب بدن مىكند ، و همچنين كار بزاق چنان كه گفته شد تركيبى از كار فيزيكى و شيميايى است ، در حالى كه ما مىبينيم كار روحى با همه آنها متفاوت است .
اعمال تمام دستگاههاى بدن كم و بيش شباهت به يكديگر دارند بجز « مغز » كه وضع آن استثنايى است آنها همه مربوط به جنبههاى داخلى است در حالى كه پديدههاى روحى جنبه خارجى دارند و ما را از وضع بيرون وجود ما آگاه مىكنند .