كه مىگويى ؟ ! اما اين گمراهى تازگى ندارد ، قبلا هم به فرزندانت گفتى برويد به مصر و از يوسفم جستجو كنيد ! .
و از اينجا روشن مىشود كه منظور از ضلالت ، گمراهى در عقيده نبوده ، بلكه گمراهى در تشخيص مسائل مربوط به يوسف بوده است : ولى به هر حال اين تعبيرات نشان مىدهد كه آنها با اين پيامبر بزرگ و پير سالخورده و روشن ضمير با چه خشونت و جسارتى رفتار مىكردند ، يك جا گفتند : پدرمان در ضلال مبين است ، و اينجا گفتند تو در ضلال قديميت ميباشى .
آنها از صفاى دل و روشنايى باطن پير كنعان بىخبر بودند ، و قلب او را همچون دل خود تاريك مىشمردند ، و فكر نمىكردند حوادث آينده از نقاط دور و نزديك در آئينه قلبش منعكس مىشود .
شبها و روزهاى متعددى سپرى شد و يعقوب هم چنان در انتظار بسر مىبرد ، انتظارى جانسوز كه در عمق آن شادى و سرور ، و آرامش و اطمينان موج مىزد در حالى كه اطرافيان او در برابر اين گونه مسائل بىتفاوت بودند ، و اصولا ماجراى يوسف را براى هميشه پايان يافته مىدانستند .
بعد از چندين شبانه روز كه معلوم نيست بر يعقوب چه اندازه گذشت ، يك روز صدا بلند شد بيائيد كه كاروان كنعان از مصر آمده است ، فرزندان يعقوب بر خلاف گذشته شاد و خندان وارد شهر شدند ، و با سرعت به سراغ خانه پدر رفتند و قبل از همه « بشير » ( همان بشارت دهنده وصال و حامل پيراهن يوسف ) نزد يعقوب پير آمد و پيراهن را بر صورت او افكند ، يعقوب كه چشمان بىفروغش توانايى ديدن پيراهن را نداشت ، همين اندازه احساس كرد كه بوى آشنايى از آن به مشام جانش مىرسد ، در يك لحظه طلايى پر سرور ، احساس كرد تمام ذرات وجودش روشن شده است ، آسمان و زمين مىخندند « نسيم رحمت مىوزد ، گرد و غبار اندوه را در هم مىپيچيد و با خود مىبرد ، در و ديوار گويا فرياد شادى مىكشند و يعقوب
الأمثل في تفسير كتاب الله المنزل ( تفسير نمونه ) ( فارسي ) — صفحة 70
مساهمون: الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
ص٧٠