پيراهن او را در آورده بودند و تنش برهنه بود ، فرياد زد كه لا اقل پيراهن مرا به من بدهيد تا اگر زنده بمانم تنم را بپوشانم ، و اگر بميرم كفن من باشد ، برادران گفتند ، از همان خورشيد و ماه و يازده ستاره اى را كه در خواب ديدى بخواه كه در اين چاه مونس تو باشد و لباس در تنت بپوشاند ! ( و او به دنبال ياس مطلق ، از غير خدا دعاى فوق را خواند ) ( 1 ) .
از امام صادق ع نقل شده است كه فرمود : هنگامى كه يوسف را به چاه افكندند ، جبرئيل نزد او آمد و گفت : كودك ! اينجا چه ميكنى ؟ در جواب گفت برادرانم مرا در چاه انداختهاند گفت دوست دارى از چاه خارج شوى گفت با خداست اگر بخواهد مرا بيرون مىآورد ، گفت خداى تو دستور داده اين دعا را بخوان تا بيرون آيى ، گفت : كدام دعا ؟ گفت : بگو
اللهم انى اسئلك بان لك الحمد لا إله الا انت المنان ، بديع السماوات و الارض ، ذو الجلال و الاكرام ، ان تصلى على محمد و آل محمد و ان تجعل لى مما انا فيه فرجا و مخرجا
: « پروردگارا ! من از تو تقاضا مىكنم اى كه حمد و ستايش براى تو است ، معبودى جز تو نيست ، تويى كه بر بندگان نعمت مىبخشى آفريننده آسمانها و زمينى ، صاحب جلال و اكرامى ، تقاضا مىكنم كه بر محمد و آلش درود بفرستى و گشايش و نجاتى از آنچه در آن هستم براى من قرار دهى » ( 2 ) مانعى ندارد كه يوسف همه اين دعاها را خوانده باشد .
[ 3 - جمله « * ( وَأَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوه فِي غَيابَتِ الْجُبِّ ) * » ]
3 - جمله * ( وَأَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوه فِي غَيابَتِ الْجُبِّ ) * ( اتفاق كردند كه او را در مخفيگاه چاه قرار بدهند ) دليل بر اين است كه او را در چاه پرتاب نكردند ، بلكه پائين بردند ، و در قعر چاه در آنجا كه سكو مانندى براى كسانى كه در چاه پائين
هامش
( 1 ) مدرك قبل .
( 2 ) نور الثقلين جلد 2 صفحه 416 .