اينجا بود كه « آن مرد كافر ، مبهوت و وامانده شد » ( * ( فَبُهِتَ الَّذِي كَفَرَ ) * ) .
آرى « خداوند قوم ظالم را هدايت نمىكند » ( * ( وَاللَّه لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ ) * ) .
و به اين ترتيب آن مرد مست و مغرور سلطنت و مقام ، خاموش و مبهوت و ناتوان گشت و نتوانست در برابر منطق زنده ابراهيم ع سخنى بگويد ، و اين بهترين راه براى خاموش كردن اين گونه افراد لجوج است .
با اينكه مسلم است كه مساله حيات و مرگ از جهاتى مهمتر از مساله طلوع و غروب آفتاب است و سند گوياترى بر علم و قدرت پروردگار محسوب مىشود و به همين دليل ابراهيم نخست به آن استدلال كرد ، و اگر افراد با فكر و روشن ضميرى در آن مجلس بودند طبعا با اين دليل قانع شدند زيرا هر كس مىداند مساله آزاد كردن و كشتن يك زندانى ، هيچگونه ربطى به مساله حيات و مرگ طبيعى واقعى ندارد ، ولى براى آن دسته كه درك كافى نداشتند و ممكن بود تحت تاثير سفسطه آن جبار حيله گر قرار گيرند ، دست به استدلال دوم زد و مساله طلوع و غروب خورشيد را مطرح ساخت تا حق بر هر دو دسته روشن گردد ( 1 ) .
و چه خوب كرد ابراهيم ع كه اول مساله حيات و مرگ را پيش كشيد تا آن جبار مدعى شركت با پروردگار در تدبير عالم گردد ، سپس مساله طلوع و غروب آفتاب را عنوان كرد كه او در آن ، به كلى وامانده شد .
ضمنا از جمله « * ( وَاللَّه لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ ) * » معلوم مىشود كه گر چه هدايت و ضلالت بدست خدا است اما مقدمات آن از سوى بندگان فراهم مىگردد ، ظلم و ستم و گناه همچون ابرهاى تيره و تارى ، بر آيينه قلب سايه مىافكند و اجازه درك حقايق به او نمىدهد .
هامش
( 1 ) اينكه استدلال دوم با « فاء » شروع شده گويا اشاره به اين است كه استدلال دوم به معنى صرف نظر كردن از استدلال اول نيست ، بلكه چيزى افزون بر آن است .