و التحقّق إذا أريد بها المعاني المصدريّة ، لأنّها مفهومات عقليّة اعتباريّة ، لا تحقّق لها الَّا في الذهن .
پس چون لفظ « وجود » بر واجب تعالى اطلاق كنند ، بدان موجودى خواهند كه به ذات خود موجود است ، نه به امرى زائد ، و وجود همهء أشياء علما و عينا به اوست چون نور ، كه به نفس خود روشن است ، نه به روشنائى ديگر ، و روشنى همهء چيزها بدوست ، كما مرّ تفصيل ذلك .
وصل
هستى خداى تعالى پيداتر از همهء هستيهاست ، زيرا كه او به خود پيداست ، و پيدايى ساير هستيها بدوست . « الله نُورُ السَّماواتِ وَالأَرْضِ » . همهء أشياء بى هستى عدم محض است ، و مبدأ ادراك همه هستى است ، هم از جانب مدرك و هم از جانب مدرك . و هر چه ادراك كنى ، اول هستى مدرك شود ، اگر چه از ادراك اين ادراك غافل باشى ، و از غايت ظهور مخفى ماند .
همه عالم به نور اوست پيدا * كجا او گردد از عالم هويدا
زهى نادان كه او خورشيد تابان * به نور شمع جويد در بيابان
شرح
اگر غير اين دانى و بينى مثلش « 1 » چنان باشد كه كسى در باغ گويد « 2 » كه برگ را مىبينم و باغ را نمىبينم . نه موجب مضحكه باشد ؟
اين چنين فهم كن خدا را هم * در همه روى او ببين هر دم
مىنگر هر صباح در فالق * ز ان كه خلق است مظهر خالق
ز اسمان و زمين و هر چه در اوست * جز خدا را مبين همان در پوست
نيك و بد را چو حق كند پيدا * ديدن غير او بد است و خطا
صاف معنى است وين « 3 » صور درداند * اهل معنى ز نقش جان بردند
در سراى امان شدند مقيم * همه رفتند شاد سوى نعيم
آن سراى چون نه زير و نه بالاست * درگهش زان ز خلق ناپيداست »
منه .
هامش
« 1 » مثلش : مثلت JD
« 2 » گويد كه : گويد JD
« 3 » وين : و اين JD