سرنگونى در گمراهى )
چه شقاوت و عذابى دردناكتر از آن كه آدمى خود را از هدايت محروم و از مسير كمال منحرف سازد
و نداند كه اين خود او است كه نابودش ساخته است .
مىگويند : يك تبهكار خودكامه كه عمر خود را در كثافات و آلودگىها سپرى مىكرد ، روزى به يكى از پيامبران الهى رسيد و گفت : شما مىگوييد هيچ شقاوت و عذابى بدتر از آن نيست كه آدمى مرتكب گناه و از راه راست منحرف گردد ، در صورتى كه من ساليان عمر را در مخالفت با تكاليف و حقوق و ارتكاب معاصى به سر بردهام ، هيچ شقاوت و عذابى هم ندارم . آن پيامبر الهى فرمود : چه شقاوت و عذابى تباه كننده تر از اين حالت سقوطى كه در تو به وجود آمده است و نمىگذارد تو اين سقوط مهلك را درك كنى آرى ، چه مبارك است آن جهل بسيط ابتدايى كه شخص جاهل را به كوشش براى بر طرف كردن خود تحريك كند و او را رهسپار مقام والاى علم نمايد و چه شوم و نحس و شقاوت است آن جهل مركب كه جاهل را وادار به مقاومت و لجاجت و پافشارى به داشتن خود ( جهل مركب ) مىنمايد و نمىگذارد دنبال حقيقت را بگيرد و با نور علم نفس خود را منور سازد .
قاضيى بنشاندند و مىگريست
گفت نايب قاضيا گريه ز چيست
اين نه وقت گريه و فرياد تست
وقت شادى و مبارك باد تست
گفت آه چون حكم راند بيدلى
در ميان اين دو عالم ، جاهلى
آن دو خصم از واقعهء خود واقفند
قاضى مسكين چه داند زين دو بند
جاهلست و غافلست از حالشان
چون رود در خونشان و مالشان
گفت خصمان عالِمند و علتى
جاهلى تو ليك شمع ملتى