خود ، رو به پديدهء حيات كه آن را به وجود آورده و به جريان انداخته است نمىباشد .
شما با يك عبارت ساده مىتوانيد بگوييد نسبت كمال حيات در برابر كمال جان و روان و « من » و روح انسان ، نسبت يك به بينهايت است .
بعنوان مثال براى به وجود آمدن استعداد علم حضورى ( خود هشيارى يا خود آگاهى ) در انسان كه من انسانى در همان حال ، هم درك مىكند و هم درك مىشود ، در اين كيهان بزرگ چه گذشته است و يا بعبارت ديگر در اين مادهء كيهانى چه استعدادى نهفته بوده است كه حركت كند و به پديدهء علم حضورى برسد .
بالاتر از اين حقائق ، آن همه عوالم فوق طبيعت كه با نامهاى مختلف براى ما مطرح شدهاند مانند عالم جبروت ، ملكوت ، عرش ، عالم فرشتگان و ديگر مجردات و حقائقى كه در جانهاى انسانهاى تكامل يافته و دلهاى عظمت يافته به وجود مىآيند ، همانها كه مولوى در بارهء آنها مىگويد :
كلّ يوم هو فى شأن بخوان
مرو را بيكار و بىفعلى مدان
كمترين كارش بهر روز آن بود
كاو سه لشكر را روانه مىكند
لشكرى زاصلاب سوى امهات
بهر آن تا در رحم رويد نبات
لشكرى ز ارحام سوى خاكدان
تا ز نرّ و ماده پر گردد جهان
لشكرى از خاكدان سوى اجل
تا ببيند هر كسى عكس العمل
باز بىشك پيش از آنها مىرسد
آنچه از حق سوى جانها مىرسد
آنچه از جانها به دلها مىرسد
آنچه از دلها به گلها مىرسد
اينست لشكرهاى حق بيحد و مرّ
بهر اين فرمود ذكرى للبشر