چو از قومى يكى بىدانش كرد
نه كه را منزلت ماند نه مه را
نمىبينى كه گاوى در علفخوار
بيالايد همه گاوان ده را
وجود چنين فردى در يك جامعه مانند گرداب مهلك ناآگاهى است براى قوانين و مردم آن جامعه .
اما علل و نتايج مشروح بىنظمى در زندگى با فرض آگاهى به معناى نظم و ضرورت آن در مجتمع :
1 - بىاعتنائى به اصول و قوانين
كه احساس ضرورت آنها در جهان درونى و برونى ، يكى از دريافتهاى اصيل و بديهى « من انسانى » است . چنين شخصى با بىاعتنائى مزبور ، دريافت اصيل خود را زير پا مىگذارد و در نتيجه « من » يا شخصيت خود را از بين مىبرد .
2 - خود خواهى و خود بزرگ بينى
كه آدمى با اين بيمارى ، خود را فوق « آن چنان كه هست مىپندارد » اين علت بر دو قسم است :
قسم يكم
- خود خواهى معمولى است كه متأسفانه اكثريت قريب به اتفاق مردم جوامع ، در برابر اين بيمارى با شكست فاحشى به زانو در مىآيند .
قسم دوم
- خود خواهى افراطى كه انسان به جهت اين بيمارى ، خود را هدف و ديگران را وسيله تلقى مىكند و خود را محور اساسى جهان و انسان مىداند . لازمهء ضرورى و بديهى اين بيمارى زير پا گذاشتن هر گونه نظم و قانون است كه براى او از ديدگاه ماهيت خويشتن و جامعه مطرح گردد . انسان در هر دو قسم خود خواهى كه هر گونه نظم و قانون را زير پا مىگذارد ، مهمترين قانون را كه مىشكند تعديل خود خواهى است ، او با شكست در مقابل مراعات اين قانون ، مست و ناآگاه و ديوانه وار زندگى مىكند ، اگر چه