روشنترين دليل اين مدعى اين است كه انسان به هر امتيازى كه نايل مىگردد ، مانند ثروت ، مقام ، مواد مطلوب دنيوى مانند مسكن عالى ، املاك خوب ، شهرت اجتماعى ، حتى علم و هنر ، وقتى آنها را خوب ارزشيابى مىكند ، مىبيند همهء آن امتيازات در برابر عظمت و استعداد اشراف و گسترش « من عالى » بسيار ناچيزتر از آن هستند كه آن « من عالى » را در خود خلاصه و زندانى كنند .
و اين حقيقتى است و كسانى كه بهره اى از شخصيت يا « من عالى » دارند ، درك مىكنند كه هر هدف مادى و دنيوى پيش از وصول به آن براى انسان بسيار جذاب و محرك است و موقعى كه انسان به آن هدف دست يافت ، اگر به وسيله آن هدف ، تخدير نشود و اگر با فعاليت تجسيمى روانى ، آن را معشوق مطلق و بىنهايت تلقى نكند ، قطعى است كه شخصيت به همان هدف به عنوان هدف مطلق قناعت ننموده به حركت تكاملى خود ادامه خواهد داد ، تا آن گاه كه در جاذبهء كمال مطلق قرار بگيرد ، اين كمال مطلق خدا است كه هرگز در حيطهء « من » محدود نمىگردد . مولوى مىگويد :
لطف شير و انگبين عكس دل است
هر خوشى را آن خوش از دل حاصل است
پس بود دل جوهر و عالم عرض
سايهء دل كى بود دل را غرض
در اين هنگام است كه شخصيت آدمى از آزادى واقعى ( فوق بىبند و بارى كه محصول فرمول مهلك ( چون من مىخواهم پس حق است ) برخوردار مىگردد و همان عامل بسيار با عظمت كه او را از بند و زنجير و تمايلات دنيوى زودگذر و نسبى نجات داده است نمىگذارد شخصيت آدمى پديدهء « آزادى » را هدف مطلق زندگى قرار بدهد . لذا او را تا قرار گرفتن در جاذبهء كمال مطلق رهنمون مىگردد .
با اين حركت تكاملى است كه انسان از « آزادى » به « اختيار » كه بهره بردارى از آزادى در مسير و هدف خير است ، تحول مىيابد . و بديهى است كه با رها شدن آزادى از ميدان