به ترقى و اعتلاء باشد و اگر علت حركت رو به صعود و ترقى باشد ، محال است تحول رو به سقوط باشد . و بديهى است كه وجود قانون در هر مورد دليل وجود ثابتى است كه آن مورد و امثال آن را بطور كلى اداره مىكند . وقتى كه ظلم و اشاعهء جهل و فساد همواره مستلزم سقوط و اضمحلال فرهنگها و تمدنها باشد ، كشف مىكند از اين كه قانون بوجود آمدن و استمرار فرهنگ تمدن ، حقيقتى است ثابت كه در نظم هستى مؤثر است و آن عبارت است از ضرورت علم و معرفت و عدالت و اصلاح در جامعه . همان گونه كه در گذشته اشاره كرديم ، بدانجهت كه هر آنچه كه در جهان عينى است در حركت و تغيير بوده و همهء آنها جزئياتى مشخص است و ثابت و كلى در متن محسوس جهان عينى وجود ندارد و با اين حال هيچ حركت و پديدهء مشخص بدون تكيه به قانون ( كه خود از ثابت انتزاع مىشود ) وجود ندارد . حال سؤال اينست كه جاى اين ثابتها كجاست اين سؤالات است كه نه مورتى و نه ديگر نويسندگان منكر متافيزيك نه تنها پاسخ آن را نمىدهند ، بلكه با كمال زيركى از آن فرار مىكنند ، ولى فرار به كجا زيرا خود آن فرار هم مستند . به قانون ثابت « من هر چه مىگويم عين حقيقت است و حقيقت تنها در اختيار من است » مىباشد كه از تورم خود طبيعى ناشى مىشود . بهر حال اميد مىرود كه خوانندگان نوشتههاى مورتى يك نگاه و لو گذرا به فرهنگ اصيل و با هويت خود نيز بيندازند كه مىگويد :
قرنها بگذشت اين قرن نويست
ماه آن ماه است ، آب آن آب نيست
عدل آن عدل است و فضل آن فضل هم
ليك مستبدل شد اين قرن امم
قرنها بر قرنها رفت اى همام
وين معانى برقرار و بر دوام
شد مبدل آب اين جو چند بار
عكس ماه و عكس اختر برقرار
پس بنايش نيست بر آب روان
بلكه بر اقطار اوج آسمان
حال كه چنين است ، يعنى حركت و تحولها بر مبناى قوانين صورت مىگيرد ، ما آن