چهار - اگر واقعيت چنان باشد كه مورتى مىگويد : « در نتيجه ما هم از شناختهها مىترسيم و هم از ناشناختهها . اينست زندگى روزمرهء ما كه در آن هيچ اميدى وجود ندارد » مىبايست نسل بشر در همان آغاز تاريخ آگاهىاش از وحشتانگيز بودن دانستهها و ندانسته هايش ، منقرض مىگشت و راه نابودى را پيش مىگرفت . زيرا حيات با چنان وحشت فراگير نمىتواند ادامه داشته باشد . يا حد اقل مىبايست مغز و روان او به كلى دگرگون گشته و مشاعر و دريافت و انديشه و تعقل او مختل گردد . با اين كه تاريخ بشر شاهد هزاران نوع پيشرفت و تكاپو و به وجود آمدن هزاران رشتهء علمى و هنرى و صدها هزار آثار زيبا به وجود آورده است كه همهء آنها دلالت قاطع دارد بر اين كه زندگى بشريت بر خلاف گفتهء مورتى اميد و نشاط و ابتهاج فراوانى را ارائه مىكند . البته ناگوارىها و بيماريها او را ناراحت مىنمايد . ولى ناراحتى غير از نوميدى و يأس مهلك است . مورتى در ص 94 مىگويد : « البته اين گفته بدين معنى نيست كه مىخواهم بميرم ، نه من مىخواهم روى اين زمين بىنظير و شگفتانگيز و اين چنين پرنعمت و غنى و زيبا زندگى كنم ، من مىخواهم به درختها ، گلها ، رودخانهها ، مرغزارها ، زنان ، پسرها ، دخترها نگاه كنم و در عين حال نيز با خود و با دنيا صلح و آرامش كامل بسر برم . » آيا اين جملات مورتى با گفتههاى وى كه مورد بحث و نقد ما است تناقض ندارد تناقض از آنجا ناشى است كه اگر انسان در اين زندگانى هم از شناخته شده هايش وحشت دارد و هم از ناشناخته شده هايش ، پس درون او را وحشت اشغال كرده است ، چنين انسانى چگونه مىتواند در اين دنيا چيزهاى زيبا و عظيم و دوست داشتنى را احساس كند و آن را بخواهد از طرف ديگر همهء رشد يافتگان جامعهء بشرى چه در شرق و چه در غرب ، چه ديروز و چه امروز اين حقيقت را پذيرفتهاند كه در متن قانون كلى نظام هستى ، اصل لذت به عنوان هدف حيات انسانها ثبت نشده است . مورتى در اين كتاب قسمت 4 اعتراف مىكند لذت نمىتواند همهء حقيقت و هدف زندگى باشد . اپيكور اپيكوريان براى
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 43
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٣