اصول ثابته در سياست آن چنان كه هست .
يك - معمولًا قدرتها است كه روش سياسى جامعه را تعيين مىكنند اعم از قدرتهاى طبيعى يا قدرتهاى قراردادى ( اوتورتيه ) .
دو - در سياست به معناى معمولى آن همواره از اصل « وسيله قربانى هدف » استفاده مىشود - همان طرز تفكرى كه متأسفانه در گذرگاه قرون و اعصار مورد اجراى همه سياستمداران بوده است بجز اقليت اسفانگيز .
سه - بدانجهت كه ارتباطات انسانها با يكديگر و دولتها با جوامع خود و ديگر جوامع همواره در حال تغير و دگرگونى است . لذا قوانين ثابت در تطبيق مكتبهاى سياسى بر ارتباطات مزبور غالباً جنبهء تماشاگرى به خود مىگيرند .
چهار - مذهب و فرهنگ و اخلاق در فعاليتهاى سياسى معمولى نقش دست دوم را دارند ، بلكه گاهى از ديدگاه سياستمدار به كلى ناپديد مىگردند ، زيرا سر و كار او با توجيه آن پديدهها است كه با آنها روياروى قرار گرفته است و اگر توجيهات او با قضاياى مذهبى و فرهنگى و اخلاقى سازش نداشته باشند ، بديهى است كه اولويت را به توجيهات مطلوب خود قرار مىدهد ، و همين اولويت است كه بشر را از زندگى با اصول عالى انسانى محروم نموده است .
پنج - از ريشه دارترين و مؤثرترين اصول در سياست ، درك صحيح موقعيتها است كه معمولًا در معرض تغيير مىباشند .
قسم دوم - اصول ثابتهء سياسى « آن چنان كه بايد »
در ارتباط انسانها با يكديگر - متأسفانه هر چه كه زمان پيشتر مىرود از تبعيت سياستمداران از اصول ثابتهء سياسى « آن چنان كه بايد » كاسته مىشود و به بعد انتخاب طبيعى داروين و اصالت قدرت نيچه و مكتب لذتگرايى اپيكورى و خودپرستى هابس كه طبيعت سياست معمولى اقتضاء مىكند ، افزوده مىشود با اين حال ، هنوز صاحبنظران شريف و انسان شناسان انسان دوست در