تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 107

مساهمون:

ص١٠٧
در رخ مه عيب بينى مىكنى در بهشتى خارچينى مىكنى كَرْ امل رادان كه مرگ ما شنيد مرگ خود نشنيد و نقل خود نديد حرص نابيناست بيند مو به مو عيب خلقان و بگويد كو به كو عيب خود يك ذرّه چشم كور او مىنبيند گر چه هست او عيبجو شاخ گل هر جا كه مىرويد گل است خمّ مل هر جا كه مىجوشد مل است گر ز مغرب سر زند خورشيد سر عين خورشيد است نى چيز دگر عيبجويان را ازين دم كور دار هم به ستارى خود اى كردگار گفت حق چشم خفاش بد خصال بسته‌ام من ز آفتاب بىمثال از نظرهاى خفاش كم و كاست انجم و آن شمس نيز اندر خفاست

يك بيان بسيار زيبائى هم از ويكتور هوگو داريم كه بسيار سازنده به نظر مىرسد ، و آن اينست : « آدمى بر بدنش گوشتى دارد كه هم در آن حال بار گران و وسوسهء او است ، اين بار را مىكشد و تسليمش مىشود ، بايد مراقبش باشد ، اختيارش را در دست گيرد ، مقهورش سازد و تن به اطاعتش ندهد ، مگر در آخرين حد ، در اين اطاعت نيز ممكن است خطائى وجود داشته باشد ، اما خطائى كه ارتكابش اين گونه باشد گناه صغيره است . اين نيز سقوط است ، اما سقوطى بر زانو كه ممكن است به سجود پايان يابد . » ( 1 ) و اگر در بارهء چنين انسانى ما هم به خطاى ديگرى مرتكب شويم و به ملامت و استهزاء و شماتت او بپردازيم و عيب او را فاش كنيم ، در حقيقت بجاى نجات دادن آن خطا كار ، او را به سقوط ابدى كه قابل هيچگونه بازگشت نيست ، گرفتار خواهيم ساخت . تعبير بسيار زيبايى است كه مىگويد : « امّا سقوطى بر سر زانو كه ممكن است به سجود پايان يابد » آرى ، آن گاه كه دل آدمى شكسته شود ، دست تواناى خداوندى به سوى او دراز

هامش
( 1 ) بينوايان ج 2 - ص 186