جاى خود بيرون رود و نه ضديت كننده دارد . و نه تضادى در خود اوباشد ، نه از جنبش آرام گيرد . نه در صفاتش تغييرى حاصل شود ، و همچنين است اجرامى كه در آن ثابت و برقرار است مانند خورشيد و ماه و ستارگان اينها نيز اجسام كروى و از جنس جوهر فلك و غير قابل خرق و التيام يا كون و فسادند . . . » .
و نيز قدما حركت افلاك را ناشى از عشق و اراده دانسته و براى اجرام فلكى ، حيات روحى قائل شده و گفتهاند : « فلك حيوانى است كه نه سر دارد نه دم ، نه هوس دارد نه خشم و . . . ! » « 1 » تا آنجا كه سرانجام در تعداد خواص فلك و تقديس آن از مرحلهء افراط نيز تجاوز كردهاند ! .
ولى پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله و جانشينان او ، در تمام اين آرا با فلاسفه مخالفت كرده و آشكارا آنان را تكذيب و تخطئه و پيروان خود را از متابعت آنها منع كردهاند . چنان كه « شيخ مفيد » در ارشاد نوشته است : « ابوبصير » خدمت حضرت صادق عليه السلام عرض كرد :
مردم مىگويند هر گاه فلك تغيير كند فساد رخ مىدهد ؟ فرمود : اين عقيدهء زنديقان است ، ولى مسمانان را بدين امر راهى نيست .
در هر حال شريعت اسلام - آن سان كه ما دريافتهايم - در اصل فلك و اسم آن ، با حكما اختلافى نداشته ولى در حقيقت و لوازم آن با آنان از درِ اختلاف درآمده است .
تصور نشود كه محيط هيئت قديم صاف و خالى از ابرهاى اختلاف است ، زيرا اين بلا كه ناشى از استبداد رأى است ، به جان خود اهل آن فن نيز افتاد ، به حدى كه به كلى
هامش
( 1 ) . بلكه خواجه نصيرالدين طوسى در شرح اشارات مىفرمايد : « علماى طبيعت اجماع دارند بر اينكه در ميانستارگان بىجانى پيدا نيست بلكه همهء آنها جان و روان دارند و شيخ الرئيس نيز در نمط پنجم از اشارات بدان عقيده است و اين شعر نيز از اوست :جُعَل و خُنفسانَه و مُوران * همه با جان و اين فَلَك بىجان !و سيد مرتضى كه يكى از دانشمندان بزرگ قرن چهارم است و با شيخ الرئيس نيز معاصر بوده در كتاب دُرَر مىفرمايد : « خلافى نيست در ميان مسلمانان در اينكه افلاك و ستارگان ، روان و جانى نداشتهاند و دين اسلام هم اين معنا را تأييد مىكند » ! . ( س )